حكومت دينى و رياست دنيوى داشت بر ولايت اردبيل و توابعش سر و سرور و هادى و راهبر ساخت . و چون امير فيروزشاه را ثروت و نعم و خيل و حشم بسيار و خيول و دواب بىحساب و قطار و مهار بىشمار بود و ساحت اردبيل كثرت احشام و اغنامش را تنگ مساحت نمود از آنجا عزيمت نموده رحل اقامت در موضع رنگين در كنار بيشهء گيلان انداخت و به فرمودهء آن حاكم غزا مراسم به تلقين مسايل دينى و تبيين دلايل يقينى پرداخته سفرهء انعامش در كنار بيشهء گيلان بر وجه معروف و نهج مشهور مورد انعام نزديك « 1 » و دور بلكه مطبخ حوايج وحوش و طيور گشت و چون مدّت متمادى احباب و اعادى از خزاين اكرام و ايادى او منتفع و محتظى بودند به حكم
« كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ
« 2 »
»
دعوت حق را لبيك اجابت گفته از بيشهء پرانديشهء دنيا درگذشت . « 3 » و چون امير فيروز شاه عنان مركب عزيمت به دست قائد
« فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ
« 4 »
»
سپرد فرزند رشيدش عوض ، به سيادت و مهترى ارباب اخلاص شرف اختصاص يافت و از موضع رنگين به قريهء اسفرنجان از توابع اردبيل نهضت فرموده با اتباع و اشياع خود آنجا توطّن اختيار كرد و به دستور والد مغفور به آيين كرم و سفرهدارى بين [ 5 ] الجمهور معروف و مشهور گرديد تا آنكه بعد از انقضاى مدّتى مديد عازم مهمانسراى جنّت گشته ، سفرهء انعام را از دار الضيافهء اكرام درنورديد و بعد از او ولد بىعديلش محمّد الحافظ به مصالح عباد و عباد به افصح بيانى لافظ گشت و از غرايب احوال عجايبمآل آن انسى « 5 » مثال جنّى خصال آن است كه ، بعد از انقضاى ايّام حيات پدر در ايّام صغر آن بدر منير در وقتى كه سنّ كرامتمسيرش بر درجات هفت سالگى ترقّى نمود ، در مغرب خفا و نهان شدن افول فرمود و هرچند تفحّص احوال او كردند باب تحقيقى بر چهرهء آمال هيچ يك از خادمان آن عتبهء بهشتمثال نگشود تا آنكه مدّت هفت سال بر اين معنى گذشت ، و تمامى مردم را از طلب او يأس كلّى حاصل گشت چنانچه جهت او لوازم تعزيتدارى و
هامش
( 1 ) . و : هر نزديك .
( 2 ) . قصص ( 28 ) آيهء 88 . « هر چيزى نابود شدنى است مگر ذات او » .
( 3 ) . ر ك : صفوة الصّفا ، ص 72 .
( 4 ) . ذاريات ( 51 ) آيهء 50 . « پس به سوى خداوند بگريزيد » .
( 5 ) . و . م : انيسى .