قدوم ربيع بىغم گشت وقت آن شد كه رايات فتح آيات به جانب اردبيل نهضت فرمايد و حواشى آن ديار را به ماهچهء خورشيد كردار علم و نثار بيارايد . ملتمس ايشان مبذول افتاده از راه لنكركنان عزيمت فرمود . و در اثناى طى مسافت شاهين دولت و اقبالش كه در صيد اعادى دين و ملّت تيزچنگال است آغاز صيد و شكار كرده ، باز همايونمقامش به مضراب انتقام ، سيلى تعرّض بربط مىنواخت و به بال اهتمام تيهوج و تذرو را از اوج اقبال برخاك ادبار مىانداخت و سگان وفادار درستپيمانش كه سر خدمت در قلادهء انقياد درآورده بودند ، خاك گور را به باد مىدادند . و چون عقاب اجل ساير وحوش را سايهصفت در پى مىفتاد ، خدنگ تيزآهنگش ميل صفت نور باصره از چشم سر مىربود و تيغ بىدريغش كه از پرهيز سير و به خونريزى دلير بود ، از ملك بدن ببر و شير رخنهها به صحراى عدم مىگشود .
مثنوى
كمين باشهاش را به روز شكار * بود طعمه از چينهدان عُقار
چو شاهين شد از دست او تيزپر * پى صيد سيمرغ شد راهبر
[ 106 ] چو شد باز او صيد جوى از سپهر * بزد پنجه بر فرق طاووس مهر
عقاب خدنگش به نيروى بال * كند تنگ بر نسر طاير مجال
روان بهر صيد از نشيب و فراز * به قوّت چو شاهين به جُرأت چو باز
نشانش اشارتكنان بىدرنگ * به چستى زره دركشد از پلنگ
به گردون چو عزمش كند قصد ماه * كند يكدم آينهء مه سياه
به دريا كند كار ماهى تمام * اگر صد زره پوشد از موج دام
و چون حوالى اردبيل محل نزول عساكر شاه بىعديل گشت ، ملهم غيب از پردهء لا ريب به رسم سروش در گوش هوش آن حضرت گفت :
مثنوى
كاى خديو بلندآوازه * كز تو گردد رسوم دين تازه