گذاشته است و آب او را به 2 فرسخ مشرقى شهر داراب برده است و در قديم دو آسياب بر روى يكديگر كه جدول و تنوره خانه هريك را از سنگ درآوردهاند در پهلوى مسجد سنگى كه شرح آن گذشت عاطل و باطل افتاده بود و جدول اولى آنها از سطح پشتبام آن مسجد بلندتر است ، اين آب خير آباد آن دو آسياب را گردانيده ، اراضى دامنه و حوالى مسجد را زراعت نمايد .
و از اعيان داراب سلسله جعفر خان دارابى است كه در زمان سلاطين زنديه به حكومت نواحى داراب برقرار و صاحب ضياع و عقار بودند و بازماندگان اين سلسله حاجى على محمد و ناصر خان و محمد حسن خان و حسين خان و ميرزا احمد ، نبيرهزادگان جعفر خان دارابىاند .
و كلانتر داراب زين العابدين خان است و از بزرگان داراب ، سلسله سادات حسينى اولاد - زادگان ميرزا فتح على دارابى كه صاحب ضياع و عقارى لايق بوده ، به عزت و احترام معيشت مىنمودند و باقى ماندگان اين سلسله ميرزا اسماعيل و ميرزا على نوادهزادگان ميرزا فتح على دارابىاند .
و از اعيان داراب ، سلسله شيخ الاسلامى است مانند جناب مستطاب اديب اريب ميرزا محمد على شيخ الاسلام شاعر « بهار » تخلص ، خلف الصدق غفران مآب ملا اسحق شيخ الاسلام داراب كه در بهار جوانى از داراب به شيراز آمده ، كسب كمالات نموده « 1 » از فواكه حدايق علوم جيب و دامنى پر كرده در فنون نظم و نثر قدرت يافته ، تخلص خود را « بهار » گفت و در حدود سال 1250 و اند وفات يافت و اين چند بيت از او ثبت گرديد :
خال به كنج لب يكى طرهء مشكفام دو * واى به حال مرغ دل دانه يكى و دام دو
جز رخ ماه طلعتان زير كمند گيسوان * كس نشنيده در جهان صبح يكى و شام دو
پس از عمرى به دستم گرمى ديرينه مىآيد * ز ضعف طالع آن هم در شب آدينه مىآيد
خوش بودى آتش غم او گر نمىزدى * سيل سرشك هر نفس آبى بر آتشم « 2 »
دانم كه عشق او كشدم اين عجب كه باز * دل مىكشد به الفت آن شوخ دلكشم
و از شعراى متقدمين داراب : مولانا عالمى دارابى است و اين چند شعر از اوست :
شرح سوز خود كه عمرى از تو پنهان داشتم * گر نگويم دل و گر گويم زبان مىسوزدم
دارى هوس كه غير براى تو جان دهد * آه اين چه آرزوست مگر مردهايم ما
و از اجله علماى داراب است : جناب مستطاب ، علام فهام شيخ محمد صادق دارابى . سالها در شيراز به نشر علوم و فتاوى مشغول بود و در سال 1250 و اند ، در داراب وفات يافت .
هامش
( 1 ) . ( از مريدان حاج محمد حسين شيخ زين الدين اصفهانى ) . دانشمندان و سخنسرايان فارس ، ج 1 ، ص 476 .
( 2 ) . و از اوست :پنداشتم كز آمدنش غم رود ز دل * همراه غير آمد و دردم فزود و رفت( دانشمندان و سخنسرايان فارس ، ج 1 ، ص 476 ) .