دويم : آب رود شاهيجان است كه از چشمه شاهيجان و چشمه گلابى داراب برخاسته است .
سيم : آب [ رود ] فسا رود مارود « 1 » است ، از چندين چشمه در حوالى ماده وان داراب برخاسته است .
چهارم : آب رود هشى است ، از چشمه نقش رستم برخاسته است .
و اين چهار آب رود ، نواحى داراب را آب داده ، در تنگ خسو يك جا گشته ، آن را آبرود خسو گويند كه ناحيه خسوى داراب را آب دهد ، هواى تابستان و آخر بهارش با آنكه گرم است ، درختان سردسيرى جز درخت گردو را نيكو پروراند نخل و نارنج و ليمو و ترنج و انار ملس و انگور و انجير سفيدش ، در خوبى ضرب المثل است ، بساتينش در خزان و زمستان و بهار :
پر از ميوه و سبزه و آب و گل * برآورده آواز مرغان دهل
هوا در لطافت در او مشك بيز * زمين از نداوت در او چشمه خيز
منوچهرى « 2 » :
بنگر به ترنج اى عجبى دار « 3 » كه چون است * پستانى سخت است و دراز است و نگون است
زرد است و سپيد است و سپيديش فزون است * زرديش برون است و سپيديش درون است
چون سيم درون است و چو دينار برون است * آكنده در آن سيم همه لؤلؤ شهوار
نارنج چو دو كفه سيمين [ ترازو ] * هردو ز زر سرخ طلى كرده برونسو
آكنده به كافور و گلاب خوش لؤلؤ * و آنگاه يكى زرگرك زيرك جادو
با زر بهم باز نهاده لب هردو * رويش به سر سوزن برآژده « 4 » هموار
در جلگاه داراب ، مرغزار و چمنهاى نيكو باشد كه در زمستان و تابستان سبز و خرم بماند ، گله و رمهء اين بلوك هميشه بر سبزه چريده و چميدهاند ، زمين كشتش نمناك است ، خصوصا در سالهاى تر ، و ازين است كه بزرگان فارس گفتهاند عمل داراب بر خلاف همه فارس است كه در سال تر محصولش از نمناكى زمين ، ضايع شود و در خشك سال به خوبى پروراند .
و از غرائب داراب آنكه ، 2 فرسخى مشرقى شهر داراب ، سينهء كوه پهنه را به بلندى پنج شش ذرع از زمين تراشيده و چندين صورت آدمى را از سنگ درآوردهاند كه از تناسب اعضاء و خوبى حجارى آن عقل حيران است و چشمهاى كه نزديك به ده سنگ آسياب گردان
هامش
( 1 ) . در متن : ( مارود ) ، كه اين نام نبايد بدين صورت درست باشد و مسلما كاتب در ثبت آن اشتباه كرده است زيرا وقتى ميرزا حسن در ذكر رودخانههاى فارس سخن مىراند اين چهار رود را چنين برمىشمارد : ( رودخانه رودبال يا رودبار داراب ، آب رود شاهيجان داراب و آب رود فسا رود داراب و آب رود هشى داراب ) .
( 2 ) . ر ك : ديوان منوچهرى ، چاپ دبير سياقى ، ص 148 .
( 3 ) . در متن : ( وار ) .
( 4 ) . در پائين كلمه معنى بر آژده آمده است : ( يعنى آجوده ) .