چنبر فرمانبرى بيرون كشيد « 1 » و چون عبد المؤمن خان اوزبك ، از آب آمويه گذشته ، خراسان را مسخر داشته ، شهر مشهد مقدس را محاصره نموده بود ، حضرت پادشاه جمجاه قدغن فرمود كه سواران قزلباش بىشتر و استر در ركاب همايون بر سبيل تعجيل روانه مشهد مقدس شوند .
در روز بيست و يكم ماه شوال همين سال [ 997 ] : بسرعت تمام در قزوين نهضت فرمودند و به چند كوچ وارد طهران شدند « 2 » كه مرض ناگهانى عارض مزاج مبارك گرديد « 3 » و چند روز نگذشته كه خبر فتح مشهد مقدس به دست اوزبكان و قتل و غارت آن بلده طيبه را رسانيدند و آن حضرت فسخ عزيمت خراسان را فرمود .
در نيمه ماه محرم سال 998 : وارد دار السلطنه قزوين گرديد « 4 » و چون آقايان ذو القدر فارس و حسن خان افشار حاكم كوهكيلويه مستحق تنبيه و سياست بودند ، پادشاه والاجاه در روز بيستم صفر همين سال ، از دار السلطنه قزوين ، به صوب اصفهان ، نهضت فرمود ، با آنكه آفتاب در برج دلو بود و سردى هوا از حد گذشته ، چنان كه گفتهاند :
قطعه :
مرغ آبى مىكند از سوز دل خود را كباب * هر كجا همچون سمندر بوى آتش مىبرد
از دم باد خنك لبهاى خوبان شد كبود * آه از اين سرما كه رنگ از روى آتش مىبرد « 5 »
در اوائل ماه ربيع الاول : وارد اصفهان شدند « 6 » و يعقوب خان والى فارس ، جمعيتى فراهم آورد و عنوان را براى يورش به لارستان قرار داد و در وقت حركت به جانب يزد ايلغار نمود « 7 » و چون بكتاش خان افشار حاكم كرمان ، شهر يزد را بىاذن اولياى دولت ، متصرف گشته بود و يعقوب خان با او سابقهء عنادى داشت ، سپاه فارس ، هشت روزه وارد يزد شده ، شهر را محاصره كرده ، بعد از كوشش ، مسخر گرديد و بكتاش خان را كشته « 8 » ، سر او را روانه اصفهان داشت و يعقوب خان اموال بكتاش خان و زوجه او دختر مير ميران يزدى را برداشته ، عود به شيراز نمود و بعد از انقضاى زمان عده او را در ازدواج خود درآورد « 9 » .
و عيد نوروز سنه پارسئيل 998 : در روز چهاردهم جمادى الاولى ، اتفاق افتاد [ و ] حضرت شاه عباس در دار السلطنه اصفهان به عيش و كامرانى به لوازم عيد كوشيده ، قنبر خان شاملو ، مأمور به رفتن كوهكيلويه گرديد و بعد از ورود او ، حسن خان افشار حاكم آن ناحيه ، سر در چنبر اطاعت و فرمانبرى آورده ، با پيشكشهاى لايق و چندين سر اسب و استر با قنبر خان وارد اصفهان گشته ، مورد عنايت گرديد و چون يعقوب خان والى فارس خود را بىنهايت مورد عنايت ملوكانه مىدانست به خيال فاسد با خود قرار داد كه ميرزادههاى ذو القدر و آقايان
هامش
( 1 ) . ر ك : عالمآراى عباسى ، ج 2 ، ص 409 .
( 2 ) . ر ك : خلاصة التواريخ ، ص 50 .
( 3 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 8 ، ص 254 ، عالمآراى عباسى ، ج 2 ، ص 412 .
( 4 ) . ر ك : عالمآراى عباسى ، ج 2 ، ص 414 .
( 5 ) . ر ك : خلاصة التواريخ ، ص 58 .
( 6 ) . ر ك : عالمآراى عباسى ، ج 2 ، ص 421 و 426 .
( 7 ) . ر ك : خلاصة التواريخ ، ص 59 .
( 8 ) . ر ك : عالمآراى عباسى ، ج 2 ، ص 420 تا 425 ، روضة الصفا ، ج 2 ، ص 257 ، و نقاوة الاثار ، ص 344 . ( مشهور است كه خود التماس نمود كه او را به قتل آورند ) ، خلاصة التواريخ ، ص 59 .
( 9 ) . ر ك : همانجا ، ج 2 ، ص 425 ، و نقاوة الاثار ، ص 343 ، خلاصة التواريخ ، ص 60 .