از روى بيرون كرد و بينداخت و پيگان در خدّ چپ نزديك چشم بماند . پس چون پادشاه بنفس خويش از كوشش بازماند اقبال گفت نوبت من است و دولت گفت هين يكساعت آسايش فرماى تا من نيابت بدارم . باد نصرت بالرّعب خاك و ما رميت اذ رميت و لكنّ اللّه رمى در ديدهء اهل حصار پاشيد ،
اقلّ نو اليه لزوّاره النّدى * و اقتل سيفيه لأعدائه الرّعب
رعب بر دل ايشان غالب شد هم در آن حالت حصار تسليم كردند و جملهء سوار و پياده بيرون آمدند . من درين حالت دو بيتى گفتم و از كوبنان براور فرستادم و درين معنى بهتر از اين چست « 1 » نتوان گفت ،
تيرى كه به دو داد عدو پاسخ شاه « 2 » * آمد بنظارهء رخ فرّخ شاه
و آورد كليد قلعه و پيش كشيد * شكرانه بوسهء كه زد بر رخ شاه
و الفتح من ربّ السماء مناله * بالنّصر لا بتكاثر الاجناد
ظنّ مردم چنان افتاد كه بأهلاك اهل حصار مثال دهد و يك شخص را زنده نگذارد لا و اللّه كه « 3 » همه را بنواخت و رخصت نداد كه يك چوبهء تير از سوارى و پيادهء ضايع شود و همه را در كنف سلامت مصحوب بدرقهء خويش به حضرت يزد فرستاد ،
قتل العدى بالصّفح عن هفواتهم * و الصّفح فى عنق العدوّ صفيح
عفو كان هست اصل ديندارى * از براى چه روز مىدارى
تو ظفر خواستى خدايت داد * او ز تو عفو خواست نارى ياد « 4 »
من چنان شنيدم كه « 5 » در آن حالت معلوم شد كه آن تير كدام سرهنگ انداخته است او را حاضر كرد و احوال كمان و سختى او بپرسيد . پس فرمود برو تا حشم « 6 » تو را آسيبى نرسانند . زهى حلم و طاقت و خهى « 7 » كرم و قوّت دل و ازين يك حكايت استدلال بر ديگر احوال ميتوان كرد ،
اى چشمهء احسان كرمت ياران را * وى درگهء تو قبله جهانداران را
هامش
( 1 ) - م ، ن : حسب .
( 2 ) - چ : تيرى كه عدو داد به دو پاسخ شاه .
( 3 ) - چ : ( كه ) ندارد .
( 4 ) - حديقة سنائى - باب دهم .
( 5 ) - چ : ( كه ) ندارد .
( 6 ) - ر : حشم .
( 7 ) - ن : زهى .