صاحبقران فرمود كه شير برنج بسيار خوردهام .
سلطان فرمود كه بخوريد كه هرگز اين قسم لقمه نخوردهايد ، زيرا كه اين شير آهوست و برنج اين را مضر « 1 » است كه در باغچهء خانقاه كاشتهام و اين قرص نان ارزن است .
چون امير تيمور نظر كردن آن سرور [ را ] ديد كه قبل از اين ديده . مى - خواست كه چون پروانه بر سر او گردد و در دل تحسين او كرد كه او را « 2 » [ 14 ] تواضعى نكرد . پس اعتقاد او يكى درصد شد و متوجه خوردنى شد . چون دست - كشيد ؛ فرمود كه يا امير ، بفرما شربت را بياورند كه از براى ما مهيا كرده بودى كه در ميان كاسهء بلور است !
صاحبقران سر خم كرد كه پاى آن شهريار را ببوسد ، سلطان مزاحم شده نگذاشت و او را در بر گرفت . صاحبقران فرمود كه حاشا من اين قسم بىادبى بكنم با وجود آنكه اوج مكان شما بر من ظاهر شده !
سلطان او را قسم داد فرمود شربت را آوردند نزد آن شهريار ؛ و آن شهريار گوشهء قدح را گرفته بر سر كشيد . امير تيمور آه از نهادش بر آمده ديد كه سلطان برخاست و به ذكر مشغول شد ، پس آن زهر از جسد آن حضرت با عرق بيرون آمد .
صاحبقران ديد كه هر قطرهء عرق كه بر زمين مىچكد ، گليم را با حصير سوراخ كرده خاكستر مىساخت . صاحبقران انگشت ندامت به دندان گرفته نگاه مىكرد در عرض دو ساعت آن دو مثقال « 3 » زهر را كه اگر بر دريا مىريختند تمام جانوران دريا هلاك مىشدند ، از خود دور گردانيد . پس چون از وجد فارغ شد آمده به جاى خود نشست .
امير تيمور سر در قدم او نهاده گفت ما را حلال كن و از تقصير ما در گذر و خدمتى
هامش
( 1 ) - ظ : از مصر است .
( 2 ) - اصل : و تحسين او كرد كه او را - مكرر است .
( 3 ) - در صفحهء قبل سه مثقال ذكر شده است .