بر يكى اتّفاق افتاد گفتند اين شايسته است ، خداوندش را گفتند اين به چند ميدهى گفت آن بهائى « 1 » نيست ، الحاح كردند گفت اين كنيزك از آن بنان حمّال است ، زنى فرستاده است او را از سمرقند ، كنيزك نزديك بنان حمّال بردند و قصّه بگفتند « 2 » .
حسن خيّاط گويد نزديك بشر حافى بودم گروهى آمدند و بر وى سلام كردند گفت شما چه قوميد گفتند ما از شاميم ، بسلام تو آمدهايم ، بحجّ خواهيم شد ، گفت خداى پذيرفته كناد گفتند تو با ما رغبت كنى گفت بسه شرط بيايم يكى آنك هيچيز برنگيريم و هيچيز نخواهيم و اگر چيزى دهند فرا نستانيم « 3 » گفتند ناخواستن و نا برگرفتن توانيم كرد امّا آنك پيدا آيد نتوانيم كرد كه فرا نگيريم گفت پس شما توكّل بر زاد حاجيان كردهايد پس گفت يا حسن نيكوترين درويشان سهاند ، درويشى كه نخواهد و اگر ويرا دهند فرانستاند و اين از جملهء روحانيان باشد و ديگر درويشى كه نخواهد و اگر دهند بستاند و اين از جمله آن قوم باشد كه در حضرت قدس « 4 » مائدها بنهند و درويشى كه خواهد و چون بدهند قبول كند قدر كفايت ، كفّارت او صدق او بود « 5 » ] .
حبيب عجمى را گفتند بازرگانى دست بداشتى گفت پايندانى ، ثقه است « 6 » .
[ گويند اندر روزگار پيشين مردى به سفر شد قرصى داشت گفت اگر اين بخورم بميرم خداى فريشتهء بر وى موكّل كرد گفت اگر بخورد ويرا روزى ده و اگر نخورد ويرا هيچيز مده ، قرص بنخورد تا از گرسنگى بمرد و قرص از وى بازماند « 5 » . ]
و گفتهاند هركه در ميدان تفويض افتد مرادها نزد او برند همچنانك عروس بخانهء داماد . و فرق ميان تفويض و تضييع آنست كه تضييع اندر حق [ خداى ] بود
هامش
( 1 ) - اصل : نهايتى .
( 2 ) - مب : بگفت .
( 3 ) - اصل : برنگيرم و هيچيز نخواهم و اگر چيزى دهند فرانستانم . مطابق متن عربى اصلاح شد .
( 4 ) - ظ : حظاير قدس او را . تا مطابق متن عربى باشد .
( 5 ) - مب : ندارد .
( 6 ) - مب : زيرا كه كفيل را معتمد يافتم .