چو در نظم زحمت بود بيشتر * نسازد بر آن راه هركس گذر
كه بىعلم اشنا به دريا شدن * نباشد اميدى ز باز آمدن
چو نزديك يك بحر كس بىشنا * بهصورت ندارند رفتن روا
به معنى توان شد به درياى نظم * نكرده روان علمِ انشاى نظم
چو طبعى شناور نباشد در آن * نيارد نمودن دليرى بر آن
كه در راه نظم است چندين بُحُور * سخنگو چو غوّاص سازد عبور
از او شعر چون گوهر شبچراغ * برآرد ، كند تازه از وى دماغ
رديف و قوافى حسن در حسن * به معنىّ باريك راند سخن
ز ترصيع و ايهام و حسن خيال * زلفّ و ز نشر و ز لطف مقال
ز تجنيس و موقوف و مهمل بهقدر * ز ردّ العجز آمده سوى صدر
برد هريكى را بهجايى بهكار * به نوعى لطيف و خوش و آبدار
سخنگو چو بر مركب طبع خويش * نهد زين و گيرد ره نظم پيش
ز بهر يكى نكتهء آبدار * نه آرام يابد ، نه صبر و قرار
به شرق و به غرب و شمال و جنوب * رود در پى لفظ و معنىّ خوب
چنين تا بيارد ز دانش به چنگ * نيابد ضميرش به جايى درنگ
ولى نثر را هست ميدان فراخ * تواند در او هركسى ساخت كاخ
نبايد در او بُرد بسيار رنج * چو وزنى ندارد تو زين در مرنج
حمد اللّه مستوفى در مقدّمهء منظومهء ظفرنامه انگيزهء خود را از سرودن اين اشعار ، علاقه و پيرويش از شاهنامهء فردوسى ذكر كرده است و از آنجا كه بيش از شش سال از عمر خود را صرف تصحيح متن انتقادى شاهنامه كرده ، طبيعى است كه بيشترين تأثير را از افكار و انديشهها و سبك فردوسى پذيرفته باشد . او خود در مقدّمهء كتاب ، همراه با ابراز خلوص و ارادت به فردوسى ، « سبب نظم كتاب » را چنين مىسرايد :
چو نظم اينچنين گوهرى بُد شريف * مرا بودى از گاه طفلى حريف
به حكم « و خير جليس مدام » * دلم از كتب جست همواره كام
بُدى ميل طبعم بهسوى كتاب * نمودى تأمّل ز هر فصل و باب
به خواندن دل و جان برافروختى * همى وام دانندگى توختى
چنين تاز شهنامه شد بهرهمند * نديدم بر آنگونه شعرى بلند