نظم
بدان سرفرازان لشكرپناه * به هنگام رفتن چنين گفت شاه
كه دل را پر از كين سلطان كنيد * چو زين بوم آهنگ ايران كنيد
سر و افسرش تا نيايد به چنگ * به ايران مسازيد جايى درنگ
وگر او ز چشم كهان و مهان * پرىوار گردد به جايى نهان
شما بر همه ملك او بگذريد * به بوم و برش آتش اندر زنيد
هر آن كو درآيد به فرمانبرى * از آزار او بود بايد برى
ور از خطّتان ناكسى سركشيد * چو خامه سرش را ببايد بريد
به سه سال بايد كه آن بوموبر * شود از شما پاك زير و زبر
مرا نيز هم اندر اين روزگار * همانا در اين بوم نبود قرار
از آن پس به يارى داناى راز * روم من به اردوى فرخنده باز
شما از ره دشت قبچاق هم * به خانه رسيده برآريد دم
چو ميران شنيدند گفتار شاه * همان دم نهادند رو سوى راه
برفتند اين هرسه با سى هزار * سواران جنگى خنجر گذار
به رسم قراول به هر انجمن * جبه پيش رو بود با يك تمن
دو مير دگر با سپاه دلير * پياپى برفتند چون نرّه شير
و در اواخر ربيع الاول سنهء سبع عشر و ستّمائه موافق ييلانييل از آب آمويه گذر كرده ، به بلخ رسيدند و در آنجا باسقاق گذاشته قلاوز گرفته ، متوجه هرات شدند و چون بدانجا رسيدند ملك هرات به اظهار ايلى پيشكش فرستاده بود و بدين سبب جبه و سوبداى متعرض او نشدند و بهطرف سلطان شتافتند و توقجر چون رسيد ، آغاز پيكار كرد . ايلى او را مسموع نداشت و جنگ درانداخت .
[ نظم ]
ملك گفت من ايل و فرمان برم * سپه را به خوبى بران از درم
نكرد آن سخن گوش و همچون پلنگ * ز كين اندر آورد لشكر به جنگ