انشعاف مالاكلام ، عازم بلده ، اولا ركاب مركب تازى نژادى كه از سركار خاصه شريفه انتخاب و به جهت سوارى بندگان سپهرمكان خان والاشان سپهسالار عظيم الشان اختصاص يافته بود - در كمال ادب و افتخار بوسيده ، با عزت و اعتبار تمام پاى سعادت در ركاب عزت و اقبال نهاده ، بر توسن خوشخرام تازى نژاد سوار
آن بارهاى كه چون بشتابد چو آسمان * از عزتش ( ؟ ) طلوع كند كوكب ظفر
رهوار و ، برق تاب و ، هواسوز و ، تنگ سُم * رهجوى و ، بادپاى و ، زمين شور و ، خاره در
آتش مجال و ، كوه توان و ، هوا نهاد * گيتى گذار و ، بحر نورد و ، زمين سپر
ديو شهاب كار و ، شهاب اثير فعل * شير درخش تاب و ، عقاب حرير پر
گر سوى آفتاب بتابى عنان او * پى برنهد به ذروه و ، اندر جهد به خور « 1 »
و عازم مقر ايالت ، و بر وساده جلالت و عزت متمكن ، و تمامى خوانين و سركردگان و عظماء و معتبرين ، و عموم خلايق و متوطنين را از فيض سفره خوان احسان مستفيض و اطعام فرموده ، يكصد و پنجاه خوان شيرينى و دويست قاب طعام در آن روز به صرف اطعام خلايق رسيده ، جشن عظيم برپا و اسباب عشرت و انشعاف مهيا گرديد .
و در آن سال همه روز ابواب حبور و سرور و نشاط بر چهره آمال فيروزى اشتمال آن سخاوت خصال مفتوح ، و ساعت به ساعت تفرج رخ نموده ، در اواخر فصل خريف و اوائل شتا ، اندك تكسّرى را به مزاج
هامش
( 1 ) - شعر بسيار محكمى است و بهتر از اين در توصيف آب كمتر توان گفت .