سرو بزمآراى چمن دولت ، نوگل نزهتسراى رياض سعادت ، مهر سپهر عظمت و فرماندهى ، درّة التاج سرورى و مهى ، لمؤلفه :
كسرى عدالتى كه جهان شد ز عدل او * مانند گلستان ارم ، فصل نوبهار
برجيس كوكبى كه چو خورشيد صبح عيد * نور سعادتش ز جبين است آشكار
رستم شجاعتى كه نديده است زال دهر * در عمر خود به عرصه ميدان چو او سوار
حاتم سخاوتى كه به حكم سخاى او * شد همچو كف پر آبله دست خزانهدار
لطفش اگر مربّى خار چمن شود * فى الفور سبز گردد و گل آورد به بار
ور بگذرد به شعله نسيمى ز خلق او * از شاخ شعله ، گل شكفد همچو نوبهار
ور بر چمن ز روى غضب افكند نظر * گلها بسان لاله نمايند داغدار
يا رب به روزگار شود دولتش قديم * در حفظ خود ، ز آفت دهرش نگاهدار
خصمش رفيع مرتبه و سربلند باد * اما سرش به نيزه و چشمش به چوب دار « 1 »
[ مسند ] نشين سرير ابهت و مملكتدارى ، كوكب مسعود اوج نصفت و شهريارى ، بانى مبانى فتوت و معدلت گسترى ، فروزنده خورشيد فلك نيكاخترى ، طرازنده اورنگ جهاندارى ، برازنده و سادهء ابهت و برترى ، مؤسس اساس عزت و [ كام ] كارى ، مشيّد اركان شوكت و بختيارى ، محيى
هامش
( 1 ) - نفرين كرمانى كه در حكم دعاست ، . . .