بىموقع ، جدّىترين تصميمها را شل مىكند !
يعنى اى مُطرب شده با عاموخاص * مُرده شو تا از بلا يا بى خلاص
دانه باشى مرغكانت برچنند * غنچه باشى كودكانت بركنند
دانه پنهان كُن به كُلّى دام شو * غنچه پنهان كن گياهِ بام شو
هركه داد او حُسنِ خود را بر مزاد * صد قضاى بد سوى او رو نهاد
چشمها و خشمها و رشكها * بر سرش بارد چو آب از مشكها
دشمنان او را ز غيرت مىدرند * دوستان هم روزگارش مىبرند « 1 »
او در پايان تلگراف خود نوشته بود : « خواهشمندم اين مختصر را به عنوان مقدمه معرفى از مخلص بپذيريد تا بعدا خريّتهاى مشعشعانهء اجدادم را نيز نشان دهم تا بدانيد كه مخلص به حكم ميراث و فطرت ، خرى تمامعيار بوده و هستم و خواهم بود . ارادتمند : بهرام مجد خاندانى از زرند كرمان » . « 2 »
اندكى كه آبها از آسيابها افتاد ، از بيمارستان بيرون آمد . اين روزها ديگر مصدق نيز وفات كرده بود . اين را هم گفتهاند كه مجد تقاضاى ملاقات با شاه نمود و پذيرفته شده ، گويا شاه در اولين برخورد گفته بود :
چرا اينقدر دير ؟
از گفتگوى مفصّل شاه و بهرام خان اطلاع دقيقى نداريم . « 3 » مجد پس از بازگشت از تهران ، چند صباحى را منزوى و گوشهنشين در سرتخت گذراند . حالات روحى و خلقى او ، بعد از معالجات با متادون در شيراز ، و بعد از فوت مرحوم مصدق ، و بعد از ملاقات با شاه - كه در حكم انتحار
هامش
( 1 ) - شعر از مولاناست .
( 2 ) - تلگراف را به تلگرافخانهء زرند كرمان رسانده و خود به شيراز راه افتاده بود .
( 3 ) - البته اگر روايت درست باشد ؟ مخلص كه به زحمت به اين ملاقات احتمال مىدهم .