كه من ترا دوست دارم ، بحقّ من بر تو كه تو نيز مرا دوست دارى .
عبد اللّه بن مبارك « 1 » گويد هركه او را محبّت دادند و به مقدار محبّت او را خشيت ندهند او فريفتهء باشد .
و گفتهاند محبّت مستيى بود كه خداوند وى با هوش نيايد الّا به ديدار محبوب و آن مستى كى بوقت مشاهدت افتد آن را وصف نتواند كرد « 2 » .
[ گفتهاند :
فاسكر القوم دور كأس * و كان سكرى من المدير
استاد بو على اين بيت بسيار گفتى :
لى سكرتان و للنّدمان واحدة * شىء خصصت به من بينهم وحدى ]
و استاد ابو على را كنيزكى بود نام وى فيروز و دوست داشتى او را به حكم آنك « 3 » خدمت او بسيار كرده بود ، روزى استاد گفت فيروز مرا رنجه مىدارد و بر من دراز زبانى « 4 » مىكند ، ابو الحسن قارى گفت به اين كنيزك چرا رنجه مىدارى اين پير را « 5 » گفت زيرا كه او را دوست دارم .
[ يحيى بن معاذ گويد مثقال ذرّهء از دوستى بر من دوستتر از عبادت هفتادساله بىدوستى ] .
هامش
( 1 ) - اصل : عبد اللّه منازل . خلاف متن عربى است .
( 2 ) - مب : محبت مستى است و سكرى كى صاحب آن با هوش نيايد تا مشاهدت محبوب خويش بيند پس آن سكر [ كه ] در شهود بود به وصف درنيايد .
( 3 ) - مب : پيروز نام و وى را دوست داشتى كى . متن عربى ، نسخهء بغداد : فيروزه . چاپ مصر : فيروز .
( 4 ) - مب : از وى شنيدم كى گفت پيروز مرا مىرنجاند و بر من زبان درازى .
( 5 ) - مب : او را گفت اين پير را بچه مىرنجانى .