تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رساله قشيريه ( فارسى ) — صفحة 222

مساهمون:

ص٢٢٢
بشر گويد سلامى بر ابناء دنيا كنيد بدست به داشتن سلام بريشان . شعيب بن حرب گويد اندر طواف بودم كسى پهلو بر من زد ، باز نگريستم ، فضيل [ بود ] گفت يا با صالح اگر پندارى كه هيچ‌كس اندرين موسم بتر از من و از تو هست بد پنداشته باشى . كسى گفت اندر طواف بودم يكى را ديدم كه چاكران پيش او مىشدند و مردمان از طواف دور مىكردند از بهر او ، و پس از آن او را ديدم در زير جسر بغداد دست بيرون كرده و چيزى مىخواست ، عجب بماندم مرا گفت آنجا كه مردمان تواضع كنند من تكبّر كردم تا خداى تعالى مرا مبتلا كرد بتواضع كردن جائى كه مردمان تكبّر كنند . خبر بعمر عبد العزيز رضى اللّه عنه برداشتند كه پسرى از آن تو انگشتريى خريده است به هزار درم ، نامهء نوشت كه شنيدم كه انگشتريى خريده‌اى به هزار درم چون نامهء من به تو رسد آن به فروش و هزار شكم گرسنه را سير كن ، و انگشتريى ساز از دو درم ، و نگين او آهن چينى و برو نويس رحم اللّه امرأ عرف قدر نفسه . خداى رحمت كناد بر آنك اندازهء خويش داند . بندهء عرض كردند بر يكى از اميران به چندين هزار درم چون بها بياوردند ، اين امير [ را ] آن بها بسيار آمد ، راى وى ازين تغيّر آورد فرمود كه درم باز خزينه بريد ، اين بنده گفت مرا بخر كه بهر درمى ازين درمها اندر من خصلتى است كه هزار درم بهتر ارزد ، گفت آن چيست گفت كمترين آن آنست كه اگر مرا بخرى و همه بندگان خويش را بفرمان من كنى و مرا برگزينى اندر غلط نيفتم به خويشتن و دانم كه بندهء توام ، او را بخريد . رجاء بن حيوة گويد جامهء عمر عبد العزيز قيمت كردم ، بر منبر بود خطبه مىكرد ، دوازده درم ، قبا بود و عمامه و و ايزارپاى و ردا و جفتى موزه و كلاهى .