بزرگ است . كاروانسراى بسيار خوب داشت . مىگويند حسن خان قصرى آباد كرده است .
اين حسن خان اصلش ، اصفهانى و عراقى است . بيست سال است اينجاهاست . كمكم سرحددار قصرشيرين شده است . و برادرزادهء پهلوان شريف كدخداى قديم چال ميدان تهران است . شخصى است سياهچهره ، ريش توپى ، قطور ، قدرى به كريم خان سرتيپ سيلاخورى مىماند . سردارى ماهوت سياه ، قيطاندوزى پوشيده بود . با رؤساى سنجابى و . . . استقبال آمده بود . يعنى قبل از ورود ، به ده . امروز بين راه اقبال الدوله استقبال آمده بود با معير الممالك صحبت شد . نوكرهاى عجيب و غريبى داشت . با لباسهاى غريب ، عربى ، هندى ، رومى ، خودش هم جيّبو « 1 » غريبى بود . ريش سفيد ، موى سر ، سفيد ، لباس فرنگى ، تازيانه بلند در دست ، اسب جلفى سفيدى سوار ، كلاه سياهى ، مثل شب كلاههاى ماهوتى من در سر داشت .
شانههايش را متصل تكان مىداد مىانداخت به هوا . ابو الفضل ميرزا پسر ظل السلطان شيخ عيسى كه چهل چراغ كاظمين دست او است آمده بودند . خلاصه وارد منزل شديم بسيار بسيار بسيار كسل . الحمد الله نوبه نيامد . شب را خوابيديم بد نبود . قدرى راحت ، صحراى امروز طرف دست راست آهو زياد دارد تيهو حساب ندارد .
روز يكشنبه نوزدهم [ شهر شعبان ]
در منزل اطراق شد . چون احوال بسيار كسل بود [ 324 ] نمك « 2 » خوردم الى عصر ، در كمال ضعف و نقاهت گذشت . عصرى والدهء شاه [ و ] عزت الدوله و . . . آمدند « خجول » مولود خواهرش « 3 » بيگم خانم خاله ، هم تازه ديشب از تهران وارده شده بود . ملاحظه شد . مىگفت : با حاجى دلشاد ميرزا آمدهام .
بناى اطراق فردا هم شد ، كه انشا الله حالى بيائيم . شب را بد خوابيدم كسل بودم امين السلطان ، بشير خان ، هم ناخوش هستند .
روز دوشنبه بيستم ( شهر شعبان )
در همينجا اطراق شد . بسيار كسل بودم و لاغر ، ميرشكار يك بره آهو آورد . گفت ، رفتم الى نزديك خانقين ، اردوى عثمانىها را هم با دوربين تماشا كردم . خيلى كثيف و بىمعنى بودند . و برگشتن سرهماهورى را گرفته مىآمدم .
هامش
( 1 ) . كلمه با همين شكل و اعراب در متن اصلى نوشته شده و در جاى ديگر به شكل « جينبو دلفك » آمده است .
( 2 ) . نوعى داروى شيميايى
( 3 ) . اصل : خاهرش