پيدا ميشد . از اينرو طفلكان پروانهوار اطراف رشديه ميگشتند . معلم هم بسيار خوشحال بود زيرا كه پيشرفت بچهها به حساب او گذاشته ميشد ، و اسباب ترقى مكتب بود .
همين سعى و كوشش در فهماندن درس بچهها ، اولين درس اصول تعليم در رشديه و رهروى به معلمى گرديد ، و بسيار خوشحال بود كه نسبتا ورزيده شده است و اطفال را رهبرى مىكند و زجر آخوند را از آن بيگناهان رفع كرده است .
كتب درسى آنزمان در مكتبخانهها و پس از آن عبارت بود از : قرآن - جامع عباسى ابواب الجنان ( نصايح و حكم و مواعظ ) گلستان - صرف - نحو - نصاب الصبيان - جودى - جوهرى - ترسل .
چند سالى گذشت رشديه مثل ساير آخوندزادگان پيش پدر و ديگران صرف و نحو و غيره را به حد لازم فراگرفته ، الفيه و صمديه ، و انموزح و ( وصاف ) و غيره را فرا گرفته ، از فقه و احكام و فتاوى هم بهرهيى بدست آورده ، از معلومات آن روز و لازمه ملائى و پيشنمازى طرفى بسته بود . رشديه با حافظه قوى كه داشت ، از قصائد قاآنى و جوهرى محظوظات فراوانى داشت .
مساجد هر شهر تيول پيشنمازان آن شهر بود . مسجدى هم از اقصاى شهر برشديه رسيده بود ، و مساجد وسط شهر از آن متنفذان بود . در آن روزها رشديه به بيست و دومين مرحله زندگى پا نهاده بود . از اين مدت ، شش سال دوره طفوليت ، پنجسال در مكتبخانه و تعليمات ابتدائيه ، يازده سال تحصيل عربيات و ادبيات و فقه و غيره صرف شده بود ، و با قد بلندى كه داشت پيشنماز خوبى بود .
خلاصه رشديه در مسجد خود نماز ميخواند و روزهائى هم بمنبر ميرفت . عصر يكى از روزهاى رمضان سال 1298 ه . ق . كه در عرشه منبر مشغول موعظه بود ، و از حرام بودن اطاعت بر حاكم ظالم سخن ميگفت ؛ قضا را مظفر الدين ميرزا وليعهد ، براى نماز به آنجا آمد . كه شاهزاده را رسم اين بود كه پس از مراجعت از شكار ، براى اداى نماز بهر مسجدى كه مسير راهش بود ميرفت . امروز گذارش به اين مسجد افتاد . بمحض اينكه پاى وليعهد به مسجد رسيد ، رشديه سخن را برگردانده وليعهد را اعدل ناس معرفى كرده ، مردم را باطاعت از حضرت و الا ترغيب و تحريص كرد .
سخن به آخر رسيد و مسجديان متفرق شدند ، و رشديه رو بخانهاش حركت كرد .
در راه يكباره به خود آمده گفت ، « اى غافل نادان ، براى رضاى خدا سخن گفته مردم را از اطاعت بر ظالم بازميداشتى ، بمحض اينكه يك ظالم متنفذ وارد شد خدا را رها كرده شيطان را گرفتى ، و مردمان را باطاعت شيطان خواندى ؟ »
بعد مسافت از مسجد تا منزل رشديه را فرصت آن داد كه نفس اماره را كاملا سركوبى كند . با پريشانى تمام به خانه آمد . برادران پدرى هم از مسجدهاشان آمدند و افطار برگزار شد . ولى رشديه را بهت خاصى گرفته بود . مادرش گفت ، « حسن پيشآمدى شده است ؟ » گفت ، « نه . » گفت « پس چرا سر دماغ نيستى و نتوانستى افطار كنى ؟ » گفت ، « سرم درد مىكند ولى چيزى نيست اهميت ندارد . »
بعد از افطار ، با پدر كه آنشب نوبت اطاق سارا ( مادر رشديه ) را داشت ، خلوت
سوانح عمر ( فارسى ) — صفحة 18
مساهمون: شمس الدين رشديه
ص١٨