برگردد و آن زن مسافر در نهر آب افتد ، فورا آن زن را گرفته در خشكى گذارديم .
پياده شديم به معاونت و كمك اسبها ، نتوانستيم گارى را از گل بيرون بياوريم .
اسبابهاى گارى را به كلّى بيرون آورديم ؛ ثمرى نبخشيد . عاقبت ، چند نفر رعيت به آبيارى مزرعه مشغول بودند با التماس از آنها بيلى عاريه نموديم .
حقير و چند نفر ديگر در ميان نهر و گل رفته ، اطراف گارى و چرخ آن را از گل خالى نموديم . در كمال زحمت لباس و پاهاى من در گل فرو رفته - مانند خرى كه در گل فرو رفته باشد - حركت نمىتوانستم نمود .
عرض كردم : « اى مولاى من ! مرا آرزو آن بود كه در خاك خراسان فرو روم نه در گل طهران . »
در زمان تحرير ، اين رباعى از افكار ناقصم بر زبان تقرير يافت :
تا تير غم عشق تو در دل دارم * از سيل سرشك پاى در گل دارم
درد غم تو به عالمى نفروشم * كز عمر خود اين نتيجه حاصل دارم
غرض ، حلّال همه مشكل ، دم ما را گرفته به اشاره از آن گل نجات داد و گارى هم بيرون آمد . چوب پهلوى گارى شكست و زنجير آن پاره شد . با هزار فلاكت و زحمت ، سورچى را كفالت نموديم ، بارها را دو مرتبه در ميان گارى آورديم . گارى را حركت داده ، خود پياده روانه شديم .
درواقع در آن روز به خاطرم آمد ، مسافرت به فرنگستان و راحتى اهالى كفرستان را كه به توسط خط آهن ، چگونه خود را از زحمت و مشقّت سفر - كه قطعهاى از سقر است - نجات دادهاند و چندين هزار هزار فرسنگ را به سهولت طى مىنمايد ، نه حيوانات بىگناه را اذيّت مىرسانند و نه خود را در فلاكت مىاندازند .
قدرى در بحر حيرت فرو رفته ، سر به جيب فكرت بردم . قدرى آتش خيال مشتعل و از بىعلمى خودمان منفعل شدم . آب از ديده و خون از دل روان شد . زبان جسارت گشوده ، طريق منازعت پيش آوردم ، و به خداى خود شكايت بردم كه مگر
تُعِزُّ مَنْ