نميآمد و دستش را هم بر گردن بسته بود ، اما وقتى كه كدخداى سينه با مردم آنجا به طرف سينه رفتند ، آخوند آمد نزد حاكم نشست و ما شروع كرديم كه بخان حاكم اعتراض كنيم كه چرا نسبت بآخوند توهين كرده و احترام عمامه او را نگاه نداشته .
حاكم غفلتا بنا كرد قاهقاه خنديدن و رو بآخوند كرده گفت :
شيطان حالا ديگر دستت را باز كن .
آخوند هم در جواب خنده طولانى كرده ، دستش را باز نموده و رو به حاكم كرده گفت : حالا ديگر از كار سينه فارغ شديم . بايد بسراغ آقا سيد داماد برويم به نقطه .
حاكم هم تصديق كرد و گفت : فردا صبح شما خودتان باتفاق حاجى حبيب و محراببيگ برويد و قرار عروسى آنها و شيرينى ما را بدهيد .
ما از اين وضع مكالمه آنها خيلى تعجب كرده .
حاكم ملتفت بهت ما شد و مجددا خنده طولانى كرده ، بعد از اتمام خنده گفت : مختصرا بشما ميگويم تمام اين قصه ساختنى بود كه من با آخوند محرمانه نشسته نقشه كشيده بوديم و قريب دويست تومان من فايده بردم و پنجاه تومان هم بآخوند رسيد .
راستى ما خيلى از مطلب دوريم كه هيچ تصور نميكرديم كه آخوند حاضر شود چوب بخورد و هزار قسم توهين ببيند و فحش بشنود تا براى خودش و خان حاكم مداخل پيدا كند و معلوم شد كار جناب آخوند در دستگاه حكومت همين جور شيطنتها است .
بارى حوادث واقع در كلات و محاكمات بسيار است ، ولى ما ديگر به همين اندازه قناعت ميكنيم و رجوع به حوادث شخصيه مينمائيم .
سفرنامه كلات ( فارسى ) — صفحة 389
مساهمون: احمد مجد الاسلام كرمانى
ص٣٨٩