چندين مرتبه با من مشورت كرد و ميخواست با آنها بقوه جبريه رفتار نمايد من مانع ميشدم و نصيحتش ميكردم تا آنكه حضرات برگشتند خواست حمله بسعد الدوله بكند باز مانع شدم تا آنكه با سعد الدوله همان معامله كه با خود من نموده بود نمود و به من هم پيغام داد كه در خيال رفتن باشم ، احتشام السلطنه هم به من گفت بروم مرهم در خيال مسافرت و مراجعت باسلامبول بودم و داشتم محاسباتم را قطع ميكردم كه روز غره جمادى الاول حركت بكنم تا آنكه صبح شنبه 24 فراش فرستاد و و مرا احضار كرد من بفراش گفتم تو برو من خواهم آمد ، گفت : فرمودهاند كه چون امروز شاه به منزل ما تشريف ميآورند شما زودتر بيائيد ، من هم برخواستم و درشگه كرايه كردم و رفتم آنجا كه رسيدم اعظام الممالك آمد و رفت و خبر داد و اينطور خبر آورد كه فرمودهاند برويد منزل نير الدوله منهم بىخيال حركت كردم دم در نير الدوله و امير بهادر را ديدم گفتند شما برويد ما حالا از عقب خواهيم آمد از آنجا كه حركت كردم دو سه نفر فراش عقب من ميآمدند اما من باز بىخيال
هامش
كه بازاريان را بباز كردن دكانها وادارند و اگر كسى باز نكرد ، دكانش را تاراج كنند ، فراشان ببازار آمده و با زور دكانها را باز گردانيدند و يكى دو تن كه ايستادگى مينمودند كالاهايشان را بتاراج بردند .
عين الدوله ميخواست با كوشندگان همه بىپروائى نمايند و كارها را با زور پيش برد ، پس از رفتن آنان با امام جمعه و حاج شيخ فضل اللّه و ديگران به دهشهائى برخاست و كوششهاى آنان را بىپاداش نگذاشت ، مدرسه خازن الملك و مدرسه خان مروى كه توليت آنها با حاجى شيخ مرتضى ميبود آن يكى را به ملا محمد آملى داد و اين يكى را به امام جمعه سپرد ، ابن بابويه كه توليتش با صدر العلماء بود آن را هم به امام جمعه داد مسجد و مدرسه سپهسالار كهن كه از آن بهبهانى بود اين را هم بحاجى ميرزا ابو طالب زنجانى داد بدينسان هريكى را با پاداش خوشدل كرد . نيز در همان روزها بود كه امام جمعه داماد شاه گرديد ، موقر السلطنه كه با آزاديخواهان پيوسته و ببدخواهى با شاه شناخته شده بود بدستور محمد على ميرزا او را گرفتند و نگهداشتند و با زور زنش را رها گردانيدند ملايان اين رهائى را زوركى دانسته و چنين ميگفتند او را شوهر ديگرى نتوان داد و از حاجى شيخ فضل اللّه كه رهائى نزد او انجام گرفته بود بد ميگفتند اين زمان او را به امام جمعه دارند و عقد را هم حاج شيخ فضل اللّه خواند . « صفحه 64 و 65 كتاب تاريخ مشروطه ايران تأليف احمد كسروى »