تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى ) — صفحة 290

مساهمون:

ص٢٩٠
و آنچه به سند است قبول نيست . هرچه باقى دارد ، خودت بگير به ايالت خراسان برسان . امير تلگراف خودش را با دو جعبه گز اصفهان و پفك براى من فرستاد . بابا خان بار برك را نياورد . كربلائى اسمعيل خود بيرجند آمده است .

روز پنجشنبهء بيست و پنجم .

تازه‌اى نبود .

روز جمعهء بيست و ششم .

رفتم ، كلاته تلگراف خودم را به امير نشان دادم . بعضى گفتگوها در باب حسابشان شد . معلوم شد علاوه بر اسناد خرج پاره‌اى اختلاف حساب با ايالت خراسان دارند . از قبيل سهو دفتر خراسان و غيره كه لا بد در دفتر خراسان طى آن حرفها بشود . گفتم : بايد از اين ادعاها صرف‌نظر كنيد تا من به موجب اسناد ، حساب شما را همين‌جا تفريغ كنم يا آدمى همراه بيايد آنجا طى حرف كند ! گفت : چطور آدمى ؟ گفتم : ميرزائى بيايد كه بتواند با اهل ، حرف بزند ، گفتند : مىترسم آنجا او را نگاهدارند ، پول بيحساب بخواهند . گفتم ، من رفع بيحساب مىكنم گفت : مگر محبت شما نگاهدارى كند . بعد گفت : ميرزا مصطفى قلى مىآيد ، اما اين ميرزا تا حالا مشهد نرفته ، اگر يك دفعه به او بگويند ميرزا ، اين حساب را درست ببين ، به هرچه بگويند تمكين مىكند . گفتم : حساب را من مىبينم . گفت : مگر شما محبت كنيد ، گفتم : فايدهء رفتن من به مشهد همين است ، و الا كار ديگر ندارم انشاء اللّه تا حساب شما بالمره تمام نشود از آنجا نخواهم رفت . قرار شد ميرزاها بيايند بيرجند ، منزل من ، حساب را روبراه كنيم و مهياى رفتن مشهد شوم . وقت عصر آمدند ، اجمالا حسابى نوشته شد .

روز شنبهء بيست و هفتم

امير آمد بيرجند ، شب در تكيهء درب قلعه بودم روضه‌خوانى بود . موقعى براى گفتگوى حساب نبود كه شب تعزيه و ماتم بود .

روز يكشنبهء بيست و هشتم

كه روز شهادت حضرت مجتبى سلام اللّه عليه است وقت ظهر رفتم به كلاتهء امير . روضه‌خوانى بود . باز ، ديدم امير اظهار وحشت از فرستادن ميرزا مصطفى قلى به مشهد مىكند . به اين زبان كه ميرزا