سه مال بنه براى ما مهيا كنند ، دو سوار هم با من بيايند كه بر حسب حكم و الا بايد بيرجند بروم . ميرزا آقا بابا را خواست به او سفارش كرد . بعد گفت :
ميل داريد برويم به باغنظر ، از آنجا به مسجد و از آنجا به سعادتآباد كه در يك فرسخى شهر است ، و من خودم او را احداث و آباد كردهام ؟ گفتم :
بسيار خوب . اسب آوردند سوار شديم . به باغنظر و از آنجا به عمارت ارگ رفتيم . تجديد وضو كرده ، رفتيم مسجد نماز كرديم . بعد كالسكه نشسته ، رفتيم به سعادتآباد . دو باغ و قلعه ساخته است . جاى خوبى است . من قدرى انار خوردم . يك ساعت به غروب مانده به منزل آمديم . وقت مغرب ، شاهزاده خانم يك كاسه كوفته كباب فرستاده است كه الان هم پهلوى من گذاشته است .
منتظرم شام بيارند ، بخورم .
روز جمعهء دوازدهم .
صبح فرستادم عقب ملا عبد الواحد طبيب ، آمد نسخه براى معالجهء دست زرافشان نوشت . تأكيد كردم ، تعهد كرد دو روزه معالجهاش كند كه بتوانيم او را ببريم . بعد آقا زين العابدين مجتهد آمد . تا قريب به ظهر نشست . خيلى صحبت كرديم . از عقايد بابيه تفاصيلى گفت . او رفت ، نهار خوردم رفتم مسجد ، عماد الملك هم بود . تا عصر مسجد بودم .
به عماد الملك گفتم ميرزا آقا بابا را كه گفتيد بيايد ما را روانه كند ، نيامد .
به فراشباشى گفت ميرزا آقا بابا را بفرست بيايد منزل فلانكس ، تدارك رفتن ايشان را ببيند . آمديم به منزل . باز هم تا شام ميرزا آقا بابا پيدا نشد .
وقت غروب به فراشباشى گفتم ، ميرزا آقا بابا وجودش لازم نيست .
بفرست چهار قاطر براى بنهء ما كرايه كنند . دو سوار هم معين كنيد با ما بيايند .
گفت : چشم ! ساعتى بعد فراش آمد گفت : قاطر پيدا نمىشود ، الاغ هست .
گفتم : الاغ نمىتواند يخدان « 1 » بار كند . به منزل آمدم ، ديدم دو دورى شيرينى ، ميرزا آقا بابا فرستاده است كه اينها را خانه درست كردهاند .
هامش
( 1 ) - يخدان به معنى صندوق است .