روز چهارشنبهء بيست و دويم . كاغذهاى ارض اقدس را تمام كرده به يعقوب بيك نام سوار قائنى دادم ، رفت . آن سوارهء گونابادى را هم كه حامل رقم شاهزاده و نوشتجات على اكبر خان و حاجى حسنعلى بود روانه كردم ، رفت . وقت عصر كدخدايان سيستان آمدند و تفصيل عمل سيستان را به شرح گفتند . آقا محمد على مجتهد درخشى هم آمد . شرحى از سفاهت محمد وليخان بيان كرد و صريح گفت معاملات و حرفهاى او را شرعا هيچ اعتبارى نيست و او را مريض مىدانم .
روز پنجشنبهء بيست و سيم .
صبح باز سيستانيها آمدند . صورت جزو جمع جنس سيستان را طومارى كردند و پاى آن را التزام نوشتند كه عمل اينست و آنچه ميرزا محمد على صورت به ديوان داده بىپا است .
روز جمعهء بيست و چهارم .
صبح سوار شده ، با حاجى كاظم خان به درهء شيخان رفتم . فاتحه خوانده برگشتم . امير هم آمده بود به ديدن صدر درخشى . وقت عصر آقا حاجى معمار و ميرزا عبد الخالق مستوفى و چند نفر بنا و معمار ديگر را برداشته به اصطبل توپخانه كه امير در قلعهء بيرجند ساخته بود ، رفتم ، بازديد كرديم . صورتى نوشته به منزل برگشتم .
روز شنبهء بيست و پنجم .
در سربندى كه امير در جلو يكى از درههاى كوه باقران بالا سر كلاتهء عابدين مىسازد ، مهمان امير بودم . صبح سوار شده آنجا رفتم ، چادر زده بودند . قراولها ، تفنگچىها از اطراف ايستاده بودند .
خيلى باشكوه رستمى و اسفنديارى نشستيم . از هردرى صحبت كرديم . با ميرزا شهاب قدرى صحبت علمى در حكمت كردم . عصر ، سوار شده به شهر برگشتم .
از محاذى كلاتهء عابدين كه منزل نواب والدهء امير است گذشتم . آدمى به احوالپرسى ايشان فرستادم . خيلى اظهار امتنان و تعارف كرده بودند . معلوم شد گمان و انتظار اين داشتهاند كه در مراجعت از سربند ، آنجا پياده خواهم شد . چاى