آقا سيد ابو طالب مجتهد قائن به ديدن من آمد . ده پانزده نفر طلاب و ملا با او بودند . آقا سيد ابو طالب امسال در راه مكه مرحوم شده . مىگويند از علماى معتبر و در اينجا خيلى مطاعيت داشته است .
پسرش به سن بيست و چهار پنج سال است . باسواد است . مشغول تدريس هم هست . مريدهاى پدرش دورش را گرفتهاند . خيلى محترم است .
امير هم زياد مراقب تربيت و ترويجش هست . دو ساعتى نشسته ، قدرى صحبت كرديم ، رفتند . شب تنها به مطالعهء شرح مثنوى مرحوم حاجى سبزوارى مشغول بودم .
روز سهشنبهء پانزدهم .
صبح امير حشمة الملك از كلاته به شهر به منزل من آمدند . احكام دار الخلافه و والى خراسان را دادم خواندند .
گفتند . در باب جنس سيستان سند معتبر دارم . مىدهم شما هم ببينيد . قدرى صحبت كرديم . از طرفين همه تعارف رسمى بود . دو ساعتى نشستند ، رفتند .
اظهار كسالت مىكرد . پهلوى صورتش ورمى پيدا شده بود . ديگر تازهاى امروز نبود . عصر ميرزا بابا نام سيدى سبزوارى طبيب است آمد . مدتى نشست ، صحبت كرديم رفت . شب به صحبت با محمد وليخان و مطالعهء شرح مثنوى گذشت . امروز حاجى عبد اللّه نوكر محرم نواب والدهء امير يك مجموعه سه كله قند روسى و چاى و يك بره آورد ، از جانب نواب احوالپرسى و منزل مباركى گفت .
روز چهارشنبهء شانزدهم .
صبح برخاسته ، سوار شدم . رفتم به كلاته ، امير را ديدم . فرمايشات شفاهى حضرت اجل را ابلاغ كردم . گفت :
مضايقه از واگذاشتن سيستان و بلكه قائن هم ندارم . مىروم تهران خدمت مىكنم و اين جنس سيستان را اگر من بخواهم اينطور يعنى بيست و دو هزار و پانصد خروار را بگيرم ، مردم مىروند به طرف افغان و من مقصر مىشوم . هركس را مأمور مىكنند برود بگيرد .