هم از شاهزاده خانم مبنى بر ناخوشى خودش و سقط دختر هشت ماهه و درد گلوى حسين و خريدن خانهء ننه حسن به پنجاه و هفت تومان آورد . بسيار افسرده شدم كه چرا اين ضعيفه باعث شد مرا اينطور دربدر و از اطفالم و خودش دلسرد كرد كه در همچو حالتى طبعم اقدام به جواب كاغذش را ندارد . نوشته است ماه ربيع الاخر مىآيم و تصور نكرده است كه آنوقت من كجا خواهم بود . در كار او هم حيرانم . خداوند سروسامان درستى بدهد .
روز شنبهء غرهء ربيع الاول .
صبح برخاستم . شاهزادهء قهرمان ميرزا كه از مشهد مراجعت كرده بود ، با حاجى محمد ميرزاى پسرش به منزل من آمدند .
شرحى از رضامندى نواب و الا و مستشار از من بيان كردند و تفصيلى از شيطنت و فساد حاجى سيد محمد ازغندى كه مردم را تحريك نموده و مىكند ، براى اينكه توسط او قبول نشده است . آنها رفتند .
فرستادم ميرزا محمد حسين و محمد خان و موسى خان آمدند . دو نفرى كه از اشرار در حبس بودند گفتم آوردند . چوب وافرى زده ، مرخص كردم .
بعد به محمد خان گفتم : حاجى سيد محمد بناى فتنه گذاشته است ، آدم بگذار امروز برود به ازغند . برخاست و رفت . من هم نهار خوردم . دواى تازه كه براى من ، ميرزا محمد حسين طبيب نسخه داده بود ، حقنه كردم .
فرستادم ميرزا محمد على طومارهاى مأخوذى انوشيروان ميرزا را آورد . مقابله كرديم . نظر على خان پسر سرهنگ ، يك مجموعه نان فرستاده ، بعد خودش آمد ، خداحافظ كند برود به جلگه . به او گفتم : از قراريكه معلوم شده امر قتل كدخدا رضا راجع مىشود به سرهنگ . قاتلها از بستگان اوست .
مضطرب شد . گفتم : من ناچارم از نوشتن حقيقت امر . گفت : تأمل كنيد تا بروم ياور را بفرستم . گفتم : زود تا فردا بيايد كه من فردا شب بايد آدم بفرستم .
او هم رفت . من رفتم صحرا قدرى راه رفته ، به منزل مراجعت كردم .
روز يكشنبهء دويم .
صبح برخاسته ، بيرون آمدم . ديدم جمعى سادات