حاضر ساخت و تيغ بىدريغ دريشان نهاده « 1 » قريب بهژده تن بودند از شاهان « 2 » كه بقتل « 3 » آورده « 4 » [ و خاندان چندين هزار سالهء ايشانرا برانداخت و خود نيز برافتاد ، گويند ] بعد از قتل شاهان « 5 » اميرويس اعيان فراه « 6 » را طلبيده استمالت نمود و گفت من شما را ترخان « 7 » سازم ، مولانا محمد شاه فراهى « 8 » حاضر بوده گفتهاى امير ماترخانى نميخواهيم ، « 9 » [ حالا از آن خاندان يك شاه اسكندر مفلوك منكوب مانده ، ع : هم نماندى گربكار آمدى . ]
و در يك فرسنگ فراه « 10 » كوهىست كه آن را « 11 » « بارندك » ميگويند . و درين كوه طاق سنگى است كه دايم از آنجا « 12 » آب ميچكد ، و مردم « 13 » آنجا به زيارت و طلب
هامش
( 1 ) - مج : نهاده قريب بهژده تن .
مك : نهاده سيزده تن .
( 2 ) - مج : تن بودند از شاهان كه بقتل .
مك : تن بقتل .
( 3 ) - مج : آورد . مك . مد : آورده .
( 4 ) - عبارت : [ و خاندان چندين هزار سالهء ايشانرا برانداخت و خود نيز برافتاد ، گويند ] از زيادات مج مىباشد .
( 5 ) - مج : شاهان اميرويس اعيان . مك : شاهان اعيان .
( 6 ) - مج : فراه را طلبيده استمالت .
مك : فراه استمالت .
( 7 ) - ترخان : لقبى است كه پادشاهان ( خانان ) تركستان به كسى دهند كه هروقت خواهد بىاحضار بحضور پادشاه رود و اگر تقصيرى يا خطائى كند او را بمؤاخذه نگيرند ، حكيم نزارى گفته :اگر صد خون بيك غمزه بريزى كس نميپرسد * مگر يرليغ ترخانى ز سلطان ايلخان دارىفرهنگ آنندراج و غياث اللغات .
( 8 ) - مج : فراهى حاضر بوده گفتهاى امير ماترخانى نميخواهيم .
مك : فراهى گفته ما ترخان نميخواهيم .
( 9 ) - عبارت : [ حالا از آن خاندان يك شاه اسكندر مفلوك منكوب مانده ع : هم نماندى گربكار آمدى ] از زيادات مج است .
( 10 ) - مج : كوهست كه آن را . مك : كوهى كه آن را .
( 11 ) - « بارندك » . « باراندك » : ضبط اين كلمه در جائى به نظر نرسيد .
( 12 ) - مج : از آنجا ميچكد . مك : از آنجا آب ميچكد .
( 13 ) - مج : و مردم به زيارت . مك . مد : و مردم آنجا به زيارت .