القاب
محض تفريح :
بس كه لقب ز هر طرف گفته شد و شنيده شد * دوله و ملك و سلطنه بر سر هر سه ر . . . شد
هر لقب قلمبهاى ، چون ترشى انبهاى * يا كه چو گوشت و دنبهاى با ثمنى خريده شد
هركه كه داشت پولكى ، رفت برش فضولكى * گوش و دُمش به پولكى بهر لقب بُريده شد
هيچ تناسب حسب ، بهر كسان گه لقب * ديده نگشت اى عجب ، هر لقبى كه ديده شد
گاه به شخص ناتوان ، يك لقبى بسى گران * داده چنان كه قد آن زير لقب خميده شد
گشته « ظرافت حضور » ، خوك كثيف زشت عور * يا كه صراحى بلور خمرهء لبپريده شد
نام گرفت از نهنه ، شير دلير سلطنه * آنكه ز خصم يك تنه زهرهء او دريده شد
آن شده ببر مملكت ، اين شده خرس سلطنت * و آن شده شيخ ملعنت ، اسم و لقب عديده شد
بىجهتى و بىسبب ، داده شد آنقدر لقب * تا كه به قول كل رجب شيرهء آن كشيده شد
بچهء مشدى ممدلى ، چرت زده ز تنبلى * گشته نگون ز صندلى روى زمين لميده شد
بچهء مشدى ممدلى ( احمد شاه )
بچهء [ مشدى ] ممدلى سلطان احمد شاه پسر محمد على شاه است . از صندلى افتاده مقصود آن صورتى است كه در جريده كشيده بود و من نوشتهام . اين است اخلاق و ملكات فاضلهء ملت غيور شش هزار ساله ( يك ماه و نيم است تمام مردم مبتلاى اين مسئله هستند . از موافق و مخالفت همه كار خود را ، زندگى خود را گذاشته اين صحبت را مىكنند . )