دنبالهء صحبت با امير اسعد
گفت من مىگويم بايد اتحاد كرد . گفتم ضررى نمىبينم بكنيد . گفت شما بىحقيقت هستيد . گفتم من در كسى حقيقت نمىبينم . مىخواهيد ملك مرا ببريد ، رعيت مرا جرم كنيد ، هر بلائى ميل داريد سر من بياوريد و من هيچ نگويم ، نمىشود . گفت از اين به بعد .
گفتم اول حكم كنيد رعاياى شما آنقدر صدمه به رعيت من نزنند . گفت به خدا ، به امام ، به رسول سى مرتبه گفتهام خود رعيت بد است قانع نيست . گفتم شما كه عاقل هستيد بايد بدانيد من با شما نمىتوانم بجنگم . من زورم به شما نمىرسد ، وانگهى مىبينم يك ملت با پدر شما و شما مىجنگند و نتيجه حاصل نمىكنند . كميتهء مجازات هم نتوانست كارى كند . من چه قسم با شما خواهم جنگيد . اگر مرا عاقل مىدانيد باور كنيد ! اما چندان هم زير بار زور و ظلم نمىروم . ديديد پولها را پس گرفتم . باز اخم كرد و خوشش نيامد .
بالاخره صلح كرديم و اطمينان دادم كه از طرف شما زورگوئى نشود من هم ساكت و همراه باشم . آنوقت گفت استدعا مىكنم به حاجى افخم الدوله در باب سالار بنويسيد .
گفتم چرا او را فرستادى . گفت خودش مايل شد . گفتم نوكرهاى شما تقصير دارند ، بين برادرها تفتين مىكنند . تصديق كرد . بعد گفتم از راستى نبايد گذشت . شما هم در تربيت پسرها تقصير داريد . خيلى نامهربان بار مىآوريد . گفت بهار او را مىخواهم و انشاء اللّه عروسى مىكنم . در محرم كلايه بماند در كنف حمايت شما بلكه تربيت شود . باز مقدارى صحبت شد هوا تاريك شد . من خداحافظى كرده بهسمت قلعه آمدم و آنها روز ديگر پس از آنكه گرمارود را قحطى انداختند تشريف بردند .
كرسى
16 شهر صفر - دو سه روز است تب و نوبه مىكنم . امروز ده قوس كرسى گذاشتيم .
اما نه محض سرما بلكه محض كسالت خودم كه زير آن دراز بكشم . هوا ابدا سرد نيست و هيچ خيال بارندگى ندارد . عباس ناخوش است . ضعيف شده متصل داشىداشى مىگويد . ناچار شدم شراب دادم بخورد . به مادرش هم دادم شيرش زيادتر شد . اين دو پسر دايم نزد هم بودند . حالا عباس تنها شده دايم بهانه مىگيرد و اين اطاق آن اطاق به سراغ بهمن مىرود .
اسعد الحكما - اعتبار السلطان
از آمدن طبيب ننوشتيم . محمّد على لله آمد ، درحالىكه بين راه شنيده بود سرزنان ،