زواركى نفس زنان آمد تا به من رسيد گفت مژدهء مرا التفات كنيد . من چون بدون سابقه بودم گفتم چه مژدهاى ، چه شده . گفت زينب خانم پسرى زائيد من خيلى خوشحال شدم و بعد از اين فتح و پيشرفت اين هم كه علاوه آن شد شاد شدم . جويا شدم چه وقت گفت اذان صبح . من ديروز آمدم ابدا علامت حملى در زينب نبود ، معلوم مىشود خيلى هم سهل فارغ شده است . خداوند را شكر كردم .
مرخص شدن توقيف شدگان
مقارن ناهار ابو القاسم و ميرزا مسيح آمدند . از مقصرين كسانى را كه مرخص شدند از اين قرار همراه آنها بودند : ميرزا اسحق ، كربلائى لطيف وركى ، ميرزا على وركى ، كاظم وركى ، علينقى وركى ، پسر سيد قوام . سايرين كه به شهر بردند : سيد حسن پسر سيد بزرگ ، عزيز ، ملا حسنعلى ، نعمت اللّه ، حاجى على ، معين ، ديشب هم در استلهبر چيزى نمانده بود كه نزاع شود . باز كاردانى ابو القاسم اسباب جلوگيرى شده بود .
ميرزا اسحق با كمال بىشرمى پيش من آمد . من چيزى نگفتم . اما بعد سپردم اگر شتر خان را درست اجاره نكند باز شهر روانهاش مىكنم .
اجارهء فيشان
شب را شورستان ماندم . نوكرها ، سرناچيها را صدا زده مشغول ساز شدند . صبح را فيشان رفتم تب آمد ، آن هم به شدت . تا عصر در بالاخانه شهباز افتاده بودم . شب بهتر شدم . فيشان در چهارده خروار سواى ماليات اجاره رفت . اجاره نامچهء شتر خان هم رسيد ده خروار غله ، چهار خروار برنج ، سواى نقد و جنس ديوان ( تا جان اسعد الحكما درآيد و بىجهت آن همه ضديت نكند . من كه از آنها چيزى نمىگرفتم اما حالا خواهم گرفت ) .
آفتاب در و تركان و جولادك اجاره بود . از فيشان حركت كردم تب آمد و عطش زياد . يخ همراه داشتم و تمام آب خوردم . در مدان ديگر قدرت حركت نداشتم زير درختها افتادم .
تا عصر عرق آمد و بهتر شدم . سوار قاطر ميرزا مسيح شدم و غروب قلعه رسيدم . مولود تازه را آوردند ديدم خيلى كوچك است . خداوند ببخشد . شير زينب بر خلاف آن شكم خيلى خوب است .
نامگذارى مولود تازه
شب چهارشنبه هفدهم شوال ، 17 سنبله - شب خير مولود تازه بود . ملا يوسف آمد اسمش را اسم اعلى جدم عباس ميرزا گذاشتم . پدر زينب هم اسمش ملا عباس بود .