بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
شروع مىشود به اين جلد « مموار » خودم كه هشتم مجلد است در ايام انقلاب و مشروطه ايران در قلعهء الموت به تاريخ 25 شهر صفر المظفر 1330 هجرى نبوى 24 برج دلو 14 فوريه 1913 ميلادى .
نبودن نان - خوردن برنج
الحمد للّه برعكس سال گذشته زمستان خوشى داريم . به غير اين بود اهالى اين ولايت از گرسنگى و قحط و غلا تلف شده بودند . گدوك تنكابون باز است و متصل از آنجا حمل برنج مىشد . نان نيست و سه وقت را همان برنج مىخورند حتى با چاى . صبح هم به جاى نان برنج مىخورند . الموت هم منظم است برعكس تمام ايران و بر خلاف اين چند ساله .
غنى كه شهر رفته بود آمد مكتوبات زياد آورد . بنابر معمول عين مكتوبات درج مىشود . دستخط آقاى عماد السلطنه كه به خواهش من مفصلتر مرقوم شده به تاريخ 15 شهر صفر .
نامهء عماد السلطنه
« 14 صفر - پاكت 24 محرم شما رسيد كه مطلبى نداشت جز آنكه از اخبارات خواسته بودند و بسيارى از اين اخبارات را همان روزنامههاى سابق مىنمود . آنچه كسر داشت اين است كه در مجلس بالاخره براى . . . « 1 » به چيزى قرار نگرفت و تمام اوقات صرف اين مىشد احزاب و فرق سياسى اين نقطه جمع بشوند ، آن نقطه حرف بزنند .
ساعتها هم كه مىگذشت و نمىايستاد . آخر گفتند كميسيون از مجلس معلوم مىشود .
منزل سردار اسعد بنشينند يكى دو نفر بيشتر منتخبين نرفتند و استعفا دادند . باز قرار شد منزل نايب السلطنه جمع شوند . نيامدند تا ساعت آخر يعنى دو ساعت مانده به آنكه قشون روس از قزوين به طرف طهران حركت كند . آنوقت گويا التيماتوم را قبول كردند .
هامش
( 1 ) - يك كلمه ناخوانا .