تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3223

مساهمون:

ص٣٢٢٣
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
شروع مىشود به اين جلد « مموار » كه نمىدانم مجلد چندم است ، در يوم دهم شهر ذيقعدة الحرام سنهء 1328 هجرى ، 13 نوامبر 1910 ميلادى ، 22 عقرب در قلعهء الموت .

عروسى غفار

امروز عروسى غفار برادرزن مهدى بود . عروس همشيرهء استاد يوسف خياط نسائى است . مرا دعوت كرده بودند . چون مهدى از خودمان است و عروسى هم زوارك است خيلى زود قبول كرده و رفتم . در بالاخانهء ملا عباس مرحوم منزل من بود كه هفت سال قبل مراجعت از زنجان چهار ماه با بچه‌ها و مادرشان در اين خانه بودم و هرقدر آن سفر به من خوش گذشت اين سفر از دماغم درآمد به اصغاف مضاعف . بارى دهل‌زن و سرناچى شورستانى آمده بودند . سبز على مضحكه و مسخرهء منحصربه‌فرد الموت تقليد درمىآورد . من جمله بحر طويلى براى يعقوب كدخداى وناش درست كرده بود كه بسيار مضحك بود .

منتظم الملك

بعد از ناهار گفتند جناب منتظم الملك در يارفى است و يك ساعت ديگر اينجا آمده و به سمت تنكابون مىرود . بعد شروع به آمدن اهل خانهء او شد . پنج زن داشت و به قدر پنجاه شصت خدمهء زن . نوكر و كنيز و كلفت همه سوار قاطر با جمعى پياده و سواره رد شدند و از جلوى ما سان دادند . منتظم الملك با پسر عمويش مستوفى و ميرزايش آمدند همان بالاخانه ، بسيار آدم معقول خوش‌مشربى است . دختر منتصر الدوله عيال آخرش است . اما از همه بيشتر از پدرزنش بد مىگويد .

وضع شاهسون

ايشان مىگفتند تمام اهالى اردبيل پناهندهء قونسل‌خانهء روس شده محبوسين شاهسون را هم آزاد كرده و شاهسون هم اين اقدام آنها را كه ديد دست از يغما و غارت