سبزوار براى مواظبت بقعه پيدا نشده كه اين شيخ را آوردهاند . ديوان اشعار حاجى مرحوم را داشت . دو غزل از آن تيمنا و تبركا نوشته شد .
گل رنگ نگار ما ندارد * بوى خوش يار ما ندارد
زيباست چمن ولى صفائى * بىلاله عذار ما ندارد
نغز است ربيع ليك آنى * چون تازه بهار ما ندارد
دل سر به كمند او نهاده * او ميل شكار ما ندارد
عمرى است كه از برش پيامى * پيكى به ديار ما ندارد
« اسرار » ز دست شد دل يار * فكر دل زار ما ندارد
* * *
باغ و گل و مل همه مهياست * هنگام تفرج و تماشاست
بخرام برون كه بهر تعظيم * عمرى است به باغ سرو برپاست
نرگس همهروز چشم بر راه * سنبل همه عمر در تماشاست
تا پات مباد رنجه گردد * بر روى زمين ز سبزه ديباست
تا باز چه شور چشمت انگيخت * كز شهر غريو فتنه برخاست
هرقدر به طرف حسن گنجد * مشاطهء صنع بر وى آراست
سر دفتر لعبتان شوخت * سركردهء لوليان زيباست
مست از مى لعل اوست « اسرار » * امروز چه حاجتش به صهباست
تعجب در اين است كه براى اين بقعه هروقت آب لازم شود اهل سبزوار تا يك تومان نگيرند آب نمىدهند . حتى براى آبانبار اينجا كه زوار شرب مىنمايند . شيخ بايد پول بدهد آب بگيرد .
رباط سرپوشيده
يك ربع به دسته مانده دليجان حاضر شد . اين دليجان تابستانى و سبكتر و بهتر بود .
اسبابها را لشكر فقرا به يك يورش و يك حمله از بقعه به دليجان بردند و جابهجا كردند .
معطل نشده سوار شديم . تقى را نزد سورچى نشانيده تازهگل بهجاى او نشست . باد مىآمد . همهجا را هم سيل خراب كرده . راه صاف بود . دو ساعت سه فرسنگ راه را رفته به رباط سرپوشيده رسيديم . اسب نبود .