كوچه نشسته بودم . « بارجه » خانم يا « بالهجه » خانم زن تقى خان مرندى سرتيپ فوج مخصوص سوار اسب به تاخت هرچه تمامتر گذشت . از خانمهاى مشهور اين عهد است . تاخت خانم تماشا داشت . الان يك ساعت از شب رفته است . سليمان ميرزا حضور دارد . جاى ما امسال گرم بود ، اما ايوان بيرونى و اطاقش تماشا زياد داشت همينجور تماشاها .
عباسآباد
شنبه دهم ربيع الثانى - با امروز سه ماه و بيست و چهار روز بالا است كه در ييلاق تجريش هستيم . الحمد لله به خوبى و خوشى گذشت . اسبابها را جمعآورى مىكردند .
من باغ حضرت و الا رفتم ، به هم ريخته بودند . من ييلاق آمدن را بسيار خوش دارم ، هرچند مخارج دو مقابل است . اما حتى المقدور اگر عمرى باشد خواهم رفت . يك نوع آزادى و راحتى است كه در شهر هرگز براى ما مقدور نيست . بارى ناهار را آنجا خورده منزل آمدم . كمى سرم درد گرفت و چند خميازه كشيدم . سه ساعت به غروب مانده گارى حمل اسباب كرد . دو ساعت به غروب مانده وداع با آقا سيد عزيز كرده از راه عباسآباد پشت به شمران رو به شهر روانه شديم . گلين خانم همراه است .
تازه گل پدرسگ يك گربه جلو گرفته ارمغان به شهر مىبرد . گويا شهر گربه ندارد .
از نزديك عباسآباد تاخت كرده جلو آمدم . عباسآباد جاى معتبر خوبى است . ملك مرحوم حاجى ميرزا آقاسى است . صدراعظم مرحوم از شاه خريد به دخترش ارث رسيد .
آقا عبد الباقى ارباب سال گذشته خريد . سهمى به ماها مىرسد ، حالا كه زور است . مغرب وارد دروازه شدم . سى و پنج دقيقه از شب رفته منزل پياده شدم . گلين خانم يك ساعت و نيم از شب گذشته رسيد .
يكشنبه يازدهم - بعد از ناهار تب و نوبهء سختى عارض شد . الحمد لله آن سردرد شميران نبود . تا دو ساعت از شب رفته عرق نيامد . مختصر نصف شب از تب و عرق خلاص شدم . گنه گنهء مفصلى خوردم . باز آن يار قديم امسال به سر وقت من آمده . به چه بيان و زبان نمىدانم عذر بخواهم و بگويم وقت ندارم . اين اول ورود و هزار كار فوتى ، اين آمدن تب و نوبه هيچ مناسبت ندارد .
سهشنبه 13 ربيع الثانى - ديشب بر خلاف نوبه دو ساعت از شب رفته آمد تا نزديك سحر گرفتار بودم . از آن به بعد خوابم برد . سه ساعت از دسته گذشته كه بيدار شدم گلين خانم خبر غريب عجيبى داد كه خداوند نصيب هيچ بندهاى نكند .
حاج حسينعلى خان صنيع الملك
ديشب گذشته حاجى حسينعلى خان صنيع الملك مهمان بوده . ساعت سه از شب گذشته سواره از خيابان خودمان كه همين خيابان باغ نصرت الدوله باشد مىگذشته ، جنب خانهء شعاع الدوله كالسكه از جلو برمىخورد . اين اسب را هم صنيع الملك تازه خريده بوده . قدرى شرور بوده . بازى مىكند و دو مرتبه بلند مىشود به هوا . دفعهء سيم بيچاره صنيع الملك را به زمين مىزند . گويا دست و پاى اسب هم به سينهاش مىخورد .