شدم كه شب آخر به همچو سعادتى فايق شدم . بارى يك ساعت آنجا بودم . امين نظام مانع از رفتن بود . حالا هم نمىخواست بروم . مىگفت اگر خدمت آقا بودم نمىگذاشتم مرخص كند . جواب خوب دادم . . . « * » باز قول و « پرول » « 1 » گرفتم تا خدا چه خواهد . دو روز قبل خدمت نايب السلطنه رفتم و مرخصى گرفتم . بعد منزل آمدم شب خوبى بود .
صحبت زياد شد . حمام مختصرى رفتم . خودم بودم و تازه گل سياه كه رخت مىپوشاند .
تا صبح لله الحمد به خوشى گذشت . شب آخرين بود . همه سفارش سوقات مىكردند .
ليكن وعدهء « جاخالىبا » در ميان نبود . گلين خانم اوقاتى نداشت و تكلم نمىكرد .
بارى تا بعد از توپ به خوشى و خرمى گذشت . خداوند همه را سلامت بدارد و در زير سايهء حضرت مستطاب و الا روحى فداه و نواب عليه به پيرى برساند ، به حق محمد و آله ( ع ) .
* * * تمام شد روزنامهء اين مدت كه در طهران بودم . اضافه بر اين سه روزنامهء ديگر هم نوشته شده است . قهرمان قاجار آجودان حضور - طهران 1308 هجرى 1891 مسيحى .
سفرنامهء همدان
بسم الله الرحمن الرحيم هو روز جمعه 15 شهر رمضان المبارك سنهء 1308 هجرى پنجم درجهء ثور چهارم اردىبهشت ماه سنهء 813 جلالى چهارم آذرماه بيست و چهارم اپريل ماه سنهء 1891 مسيحى .
دو ساعت و نيم از دسته گذشته از خواب بيدار شدم . محمد جلودار آمد پول جهت كرايهء اسب چاپارى دادم . پنجاه و سه فرسنگ پول گرفته ، شانزده تومان تنخواه گرفته ، نظر و على بيك دو قاطر كرايه گرفتهاند . نظر آبدارى زده است و قبل از طلوع رفتهاند . بارى ساعت چهار و نيم از دسته گذشته از قلعهء ياسين بيرون رفته ساير لوازمات سفر به عمل آمده وداع و ديدهبوسى با هريك كرده از اندرون بيرون آمدم .
آقاى عماد السلطنه خواب تشريف داشتند نگذاشتم بيدار كنند . آقا سيد معلم دعاى سفر خوانده سوار اسب كهرى شدم . يك ربع كشيد تا به خانهء خودم رسيدم . ساعت پنج از آنجا سوار شدم . شاگرد چاپار بهرامعلى نام داشت و اهل همدان بود . بالاى خانىآباد مستوفى الممالك ديده شد كه از شكار چند شبه مراجعت مىكرد . بارى دو فرسنگ كه آمديم پياده شده « چفيهاگال » به سر كردم . عينك آبى به چشم گذاشتم .
دستههاى « چفيه اگال » را در پشت سر گره زدم ، تمام صورتم گرفته شد . بطورى كه شناخته نمىشدم . زنهاى فاحشهء كردستان و كرمانشاهان در تپه سيف زياد بود و
هامش
( * ) نقطهچين در اصل است .
( 1 ) -parole