چايى خوردم . ننه اسماعيل هم دو هزار از من گرفت و رفت به مريضخانه براى ديدن پسرش . بعد در ساعت دو و نيم به غروب بيرون آمده پاكتى بهتوسط پست شهرى حاوى دو ورقه جواز در جوف براى دكتر حسن خان كه از موليتر امضا بگيرد ، فرستادم . بعد از بازارچه قوام الدوله به شهر [ آمده ] در بين [ راه ] انجير خوبى ديدم . گفتم هرچه بادابادا . قريب سه چارك خريده در دستمال ريخته ، كمكم خيال مرا گرفت كه مبادا بخوريم ، من كه با ننه اسماعيل تب نكرديم ، بتول هم تازه خوب شده ، احمد هم بهتر است ، [ نكند ] يكمرتبه بيفتيم و بدتر بشود .
چون دور از انجيرى شده بودم و خجالت هم از پسدادن مىكشيدم عقب يك نفر مىگشتم كه از گردن خود باز كنم . سيد فقيرى ديدم ، بهشرط اينكه اگر تب كند به من فحش ندهد ، قبول كرد ، دادم و دستمال را در حوض مدرسه مادر شسته ، قبلا هم به حجره آقايى رفته صحبت داشت كه موقع حفظ بىطرفى است ؛ نه با انگليس و نه با عثمانى با هيچكدام صرفه تمايل ما ورود به جنگ نيست . من هم على الظاهر بهتر به نظر من هم آمد . بعد از نور على شاه پرسيدم . گفت تشريف بردند قزوين و از آنجا به همدان . روز عيد غدير همدان بودند ، از آنجا مىروند عراق و از آنجا به كاشان و قم و طهران . بعد مىروند به گونآباد .
بعد مقارن غروب بهتوسط واگون به خانه مشير اكرم رسيده ، عيادت قدس الدوله رفته عصمت السلطنه هم به عيادت عزت الدوله رفته بود . مشير اكرم هم قصد عيادت معتمد الدوله كرده بود باهم رفتيم . معتمد الدوله هم با حالت كسالت از اندرون بيرون آمده ، قدرى صحبت . مشير اكرم اظهار داشت كه سه هزار تومان عظيم الدوله از طرف مشترى آورده به من و معتضد الملك مىدهد كه امضاى معامله مقصودآباد را بنماييم . حالا تقريبا قيمت [ به ] بيست و دو هزار تومان بالغ مىشود « النجات فى الصدق و ذل من طمع ؛ » « 1 » اگر مشير اكرم راستى اول مىگفت كه من مقصودآباد را مايلم ، شايد خود عظيم الدوله به پانزده هزار ، چهارده هزار به مساعدت معتمد الدوله به او مىفروخت ، باطنا مشير اكرم مىخواست و ظاهرا اظهار عدم ميل كه بلكه در يازده و دوازده بخرد . مطلب بالاتر آنكه معتمد الدوله تمام سهميه ارثيه عظيم الدوله را به بيست و پنج هزار تومان نقد و قبول چهار هزار تومان مطالباتى كه مردم از عصمت السلطنه و سهم
پاورقی
( 1 ) . رستگارى در راستى است و آنكه طمع ورزيد ، خوار شد .