شنيدم كه وقتى در بعضى از نقاط آذربايجان بر سر نظام وظيفه كه اوايل اجرايش بود نارضامنديهائى توليد و غوغايى برپا شده بود و سرلشكر خدايار را مأمور كرده بودند كه به آذربايجان رفته و تحقيقاتى به عمل آورد و غائله را بخواباند .
پس از چندى خود شاه به آذربايجان مسافرتى كرد و هنوز خدايار آنجا بود .
در موقعى كه شرفياب شده و كارها را گزارش مىداد و . . . « 1 » اطاعت و شاهپرستى اهالى آذربايجان را به عرض مىرسانيد نفهميده و بىاختيار اين جمله از دهانش خارج شد كه « اگر هم چند نفر در اين ميانه ناراضى باشند . . . » ، شاه همينكه كلمهء ناراضى را شنيد بىمحابا برآشفت و متغيّر گرديد و گفت : « مردكه چه گه مىخورى ، ناراضى يعنى چه ، ناراضى ، ناراضى . . . » و فورا به توقيف سرلشكر كه خود نيز از همان متملّقان مبالغهگو بود و در اين چكامهسرايى قافيه را باخته بود امر داد و گويا يك شبانهروز مغضوب بود تا اينكه ملتزمين ركاب شاهنشاهى كه با سرلشكر مغضوب رفاقت داشتند موقعى به دست آورده [ 65 ] به شفاعت برخاسته و اين لغزش بيان او را به سهو و نسيان و جايز الخطا بودن انسان تعبير كردند و بالاخره شدّت و حرارت ولىنعمت حقيقى را فرونشانيده و از سر تقصير او درگذشت .
مستشار الدّوله در آنكارا سفير كبير بود و چند سال در آنجا اقامت داشت .
وقتى كه مدّت قانونى مأموريت او ( پنج سال ) به سرآمد احضار شد و از راه آذربايجان به تهران آمد و برحسب تكليف و وظيفهء رسمى يك روز در دربار شرفياب شد . شاه در باغ قدم مىزد . مستشار الدّوله كه شرفياب شد همچنان قدمزنان از مستشار الدّوله بعضى سؤالات راجع به مأموريتش مىكرد .
از جمله از او پرسيد از تبريز كه گذشتيد وضع آنجا را چگونه ديدى .
مستشار الدّوله بعضى جوابها داد و از جمله گفت وضع شهر تبريز چندان خوب نبود ، خيلى خرابى داشت و خيابانها كثيف و خرابى بودند . اين حرفها را كه زد شاه نگاه غضبآلودى به او انداخته ديگر دنبالهء صحبت را با او قطع كرد . مستشار الدّوله هم تعظيمى كرده پى كار خود رفت . بعد سپرد كه مستشار الدّوله ديگر به دربار نيايد .
من آن وقت در دربار بودم و از اين طرد و منع متحيّر شدم و بالاخره كشف
هامش
( 1 ) . يك كلمهء ناخوانا