محمد ابراهيم داراى مشاغل توليت آستان شاه صفى و وزارت آذربايجان و سپس استيفاء ممالك بوده است . حكم شغل اخير در ضميمهء نخست كتاب حاضر عينا آمده است .
محمد ابراهيم براى مدت زمانى به توطئه و دسايس حاسدان از مشاغل دولتى كنار گذاشته شد . چنان كه خود مىگويد : « بنابر زبونى طالع و برگشتگى بخت مدتى مديد و عهدى بعيد بود كه اين بندهء اخلاص مفطور ، به خدمتى مأمور و به نظر عنايت آفتاب توجه ولينعمت خود ، منظور و نامش در سلك ملازمان و غلامان اين آستان عرشبنيان مسطور نبود و در ميان امثال و اقران ، خفيف و خوار و در پيش دوست و دشمن و آشنا ، با ننگ و عار مىگشت و به زخم سنان زبان نكوهش دشمنان ، به ناچار مرهم صبر مىگذاشت و به مداواى مرض خفت و ذلت ، تخم اميد و تسليت در مزرع دل اخلاص منزل مىكاشت . » 123
در همين دوران ، محمد ابراهيم در شكوه و گلايه از زمانه شعر بلندى سروده كه عينا در زير آورده مىشود . بيت :
ساقى توفيق كردست چو بزمآراى من * بادهء لعلى دهد از چشم خون پالاى من
مطرب آه و فغان در نغمه ريزد زير و بم * تا نواى غمزدايى سازد از آواى من
زهره چنگى مىفرستد در زمين گردون پير * تا كند كسب نشاطى از دل برناى من
مهر سازد ماه نو را بدر تا سازد مسيح * دُرد درد عشق خوبان ، صاف از اعضاى من
عرض حاجت را رسد هنگام حرف زير لب * عالمى پر شور و شر گردند از غوغاى من
دل بسوزد چرخ را بر من ز رنج بىشمار * آسمان گردد مشبك ز آه بىپرواى من
انتظار روزگار كاميابى تا به كى * مىدمد صبح قيامت از شب يلداى من
بىكمالان را ز بس عشرت به دنيا كامل است * رشك نادانى برد هر دم دل داناى من
نيست بىدردى پسندم تا شوم درمان طلب * خشك لب بر ساحل درياست استغناى من
گر ز پستى پايمالم ليكن از بخت بلند * برفراز آسمان ساييده شد كالاى من
در سرشكم خون دل آغشته با لخت جگر * لعل و ياقوتست نام لؤلؤ لالاى من
عشق در كامم بود شيرينتر از شير و شكر * كوهكن گردد سبك از عشق پا بر جاى من
در بهار زندگى دارم خزان برگريز * تلخ كرد امروز را انديشهء فرداى من
سرگذشت واقعات خود اگر سازم بيان * خانه دشت كربلا مىگردد از غوغاى من
كشتيم در چار موج اضطراب افتاده است * دست من گيرد مگر يكتاى بىهمتاى من
امر فرمايد يكى از دوستان خويش را * تا كند ايمن ز غرق ، اين تختهء درياى من
ناخدايى كز خدا خواهد نجات بىكسان * كيست غير از صاحب تدبير روشنراى من
آن كه گفته پادشاهش بارها از روى لطف * صوفى اخلاصخو ، موساى بن عيساى من
ربط اسمش با مسمى نزد دانا ظاهر است * از ضمير انورش روشن يد بيضاى من