( باب هفدهم ( در باره ماجراى حضرت زكرّيا و يحيى عليهما السلام ) ) ( عيون الاخبار ) از ريان بن شبيب نقل مىكند : در روز اوّل محرّم در مجلس امام رضا ( ع ) وارد شدم ، آن حضرت فرمود : اى پسر شبيب ، آيا روزهاى ؟ گفتم : خير ، فرمود : امروز روزيست كه زكريّا دعا كرد و از خداوند درخواست فرزند نمود و گفت :
رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعاءِ
[ 1 ] پس خداوند دعاى او را اجابت كرد و به ملائكه فرمان داد ، در حالى كه زكريا در محراب عبادت بود ، او را به وجود يحيى ( ع ) بشارت دهند ،
فَنادَتْهُ الْمَلائِكَةُ وَ هُوَ قائِمٌ يُصَلِّي فِي الْمِحْرابِ ، أَنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيى
[ 2 ] پس هر كس در اين روز روزه بگيرد و به درگاه الهى دعا كند ، خداوند همانطور كه دعاى زكرّيا را اجابت كرد ، دعاى او را اجابت خواهد نمود .
( الكافى ) از ابو حمزه از امام باقر ( ع ) نقل مىكند : به آن حضرت گفتم : مقصود خداى متعال از اينكه در بارهء يحيى فرمود :
وَ حَناناً مِنْ لَدُنَّا وَ زَكاةً
[ 3 ] چيست ؟ فرمود :
رحمت و تحنّن الهى نسبت به يحيى اين بود كه هر گاه يحيى عرضه مىداشت : يا رب ، خداوند عزّ و جلّ مىفرمود : لبيك يا يحيى .
( امالى ) با استناد به پيامبر ( ص ) مىنويسد : از زهد و پارسايى يحيى بن زكرّيا ( ع ) همين بس كه وقتى او به بيت المقدس آمد و به احبار و راهبان آنجا كه رداها و لباسهايى از پشم و كلاههاى بلند بر سر داشتند و با زنجيرهاى بلند خود را براى اعتكاف به ستونهاى مسجد بسته بودند نگاه كرد ، به مادر خود گفت : اى مادر ، براى من نيز ردايى از مو و پشم تهيّه كن تا به بيت المقدّس بروم و در كنار احبار و راهبان به عبادت خدا بپردازم ، مادرش گفت : بايد از پيامبر خدا زكرّيا اذن بگيرم ، در حين اين گفتگو زكرّيا وارد شد و به يحيى گفت : پسرم چه چيز تو را در اين سنّ كودكى به اين فكر واداشته ؟ يحيى گفت : پدر جان ، آيا كودكانى كوچكتر از مرا نديدهاى كه ديده از جهان فرو بستهاند ؟ زكرّيا گفت : آرى ديدهام ، سپس زكرّيا به همسرش گفت : براى او
هامش
[ 1 ] سوره آل عمران ، آيه 38 .
[ 2 ] سوره آل عمران ، آيه 39 .
[ 3 ] سوره مريم ، آيه 13 .