داشت كه مردم مخالفت نمايند ، آنگاه فرمود : دوست دارم تو را در زمان ظهور مهدى آل محمّد ( عج ) ببينم ، در حالى كه ملائكه با شمشير آل داود ميان آسمان و زمين ارواح كفّار مرده و زنده را عذاب مىكنند ، در اين وقت او شمشيرى را بيرون آورد و گفت :
اين همان شمشير است ، پدرم فرمود : آرى قسم به خدايى كه محمّد ( ص ) را بر بشر مبعوث فرمود ، اين همانست .
بعد از آن ، آن مرد مجددا روى خود را پوشاند و گفت : من الياس نبى هستم و اين سؤالاتى كه من كردم از روى جهالت نبود ، بلكه مىخواستم اين حديث باعث تقويت ايمان و قوّت اصحاب و شيعيان شما باشد .
( المناقب ) ابن شهر آشوب مازندرانى از انس نقل مىكند : پيامبر ( ص ) صدايى را از قلّهء كوه شنيد كه مىگفت : خدايا مرا از امّت مرحومه و مغفوره قرار بده ، رسول خدا ( ص ) نزديك رفت و ناگهان پير مرد سپيد موئى را ديد كه سيصد ذراع طول قامت او بود و او وقتى رسول خدا ( ص ) را ديد با او معانقه كرد و گفت : من الياس نبى هستم كه در هر سال يك بار غذا مىخورم و اكنون موعد آنست ، در همان لحظه مائدهاى از آسمان نازل شد و او به همراه رسول خدا ( ص ) مشغول تناول غذا شد .
( داستان ذو الكفل )
خداى متعال فرمود :
وَ إِسْماعِيلَ وَ إِدْرِيسَ وَ ذَا الْكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصَّابِرِينَ وَ أَدْخَلْناهُمْ فِي رَحْمَتِنا إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحِينَ
[ 1 ] .
( قصص الأنبياء ) راوندى با اسناد به پيامبر ( ص ) مىگويد : ذو الكفل مردى از وادى حضر موت بود كه نام او عويد يا ابن اديم بود .
وقتى كه يسع ( ع ) كهنسال شد ، گفت : همانا من مردى را كه در زمان حياتم ميان مردم جانشين من بود ، وصىّ خود مىكنم ، سپس مردم را مجتمع ساخت و فرمود : هر كس سه چيز را در بارهء من بپذيرد او را جانشين خود قرار مىدهم و آن سه چيز اين است : روزها را به كار و شبها را به عبادت بگذراند و غضب نكند .
مردى به نام ذى الكفل برخاست كه در نظر مردم حقير مىنمود و او اين سه شرط را پذيرفت و يسع او را جانشين خود قرار داد ، اين امر در ابتداى روز واقع شد .
هامش
[ 1 ] سوره انبياء ، آيه 85 .