راستى از قضيهء مرحوم برهان الدوله به كلى بىخبر بودم و كاش باز بىخبرم مىگذاشتيد . و حالا به تسليت بپردازم ، مصيبت را تجديد كردهام . حق تعالى به حضرت عالى و بازماندگان ، عمر و خوشى بدهد . حضرت سالار را از دل و جان مخلصم و مريد .
زياده تصديع نمىدهم .
ضميمهء ب :
1 - روزنامهء وقايع يك ماههء شيراز .
پنجشنبه 9 ربيع الاخر 1317 قمرى
از شيراز : [ ناشناس ]
به تبريز : حسين قلى خان نظام السلطنه
روزنامه از تاريخ روز چهارشنبه هفدهم شهر ربيع الاول 1317 مطابق بيست و ششم ماه جولاى 1899 .
وضع حكومتى مثل سابق است . نرخ اجناس ، مثل گندم و جو از اين قرار است :
گندم ، يك من تبريز ، هفت صد دينار الى پانزده شاهى است جو ، يك من تبريز ، هفت شاهى الى دو عباسى است .
حاجى آقا جان فراشباشى بيگلربيگى كه در حقيقت بيگلربيگىگرى شهر را اداره مىكرد و شهر را مىگرداند ، فوت شد . سن او قريب نود سال بود ، ولى قوت و قدرت او بيش از آدمهاى چهل پنجاه ساله بود . تمام دزدان و اشرار شهر را مىشناخت .
ديگر آنكه ، اكبر دائى محمد كه از اشرار بود و چندى قبل يكى از متوليان شاهچراغ را كشته بود ، نزد سيد حاجى غريب بست بود ؛ شب هنگام داروغه آورده و گرفته و اينك در حبس است .
ديگر آنكه ، كارهاى حكومتى خيلى مغشوش است ؛ ابدا هيچ كس اعتنائى ندارد ، حتى فراشان خود حكومتى . چند روز قبل در قهوهخانه ، سربازان فوج مخصوص با فراشان حكومتى مست بودهاند و نزاع مىكنند . فراشان زخمى به دست سربازى مىزنند .
سربازها خواسته بودند بريزند فراشان را بگيرند كه صاحبمنصبان مانع مىشوند . روز بعد باز در قهوهخانه نزاعشان مىشود . فراشان با قمه مىزنند به مچ سربازى ، كه قريب به افتادن بوده است . سربازان جمع مىشوند و فراشان را مىگيرند و به حكومت اطلاع مىدهند . حكومت ، سربازان و فراشان را خواست تنبيه نمايد . اولا ، هرچه چوب و فلك خواسته بود ، فراشان اعتنائى نكرده بودند . بعد از تغير زياد ، چوب و فلك را مىآورند .
يك نفر از فراشان را كه مىخواهد چوب بزند ، فراشباشى پاى برهنه مىدود و خود را به فراشان مىرساند كه ، نزنيد ! و خود را مىاندازد روى فلك . پاى فراش را از فلك بيرون مىآورد و پاى خود را در فلك مىگذارد . بعد هم پاى خود را بيرون مىآورد و مىخواهد برود منزلش . قدرى هم به جناب نظام الملك بد مىگويند . اسب خود را سوار شده كه برود ، به هزار قسم و استمالت ، فراشباشى را برمىگردانند و خلعتى هم به او مىدهند .