كردم يك چيزى هم دادم و يادگارى خود را هم نوشتهام . پيش من بود . بعد رسول آقا « 1 » آمد . . « 2 » . ديدن . باز دادند « 3 » به حقير در دولابچه توى كتابها بود حاجى غلامحسين آقا برمىدارد « 4 » مىبرد رشت . بعد بنده در رشت بودم و مرحوم حاج رضا « 5 » نوشت آن را بياور آقاى كسروى « 6 » شنيده و [ و ] مىخواهد . ما آورديم . . . « 7 » گفتند پس اين را ببرم آنكه لازمه كسروى است بنويسم [ و بعد پس ] بدهم . ما هم داديم . بعد از آن ديگر كتاب را نداد و بعد از مدتى شنيدم به مرحوم ايران خانم « 8 » داده [ و ] ايشان هم « 9 » به آقاى دكتر [ على ] چهرودى پسر حاجى محمد تقى مرحوم دادهاند . و حاجى غلامحسين آقا هم گفتند كه من امانت از دكتر گرفتم بنويسم گفتم پس بده من آنكه لازم است من در تاريخچهام نويسم بنويسم بدهم . حاجى غلامحسين تا موقع حركت دوم « 10 » مهر 1331 امانت به من دادند . و ضمنا فرمودند بهتر است تمامش را بنويسيد « 11 » و بنده هم بعد از دو روز در « 12 » [ روز ] جمعه چهارم مهر آمدم رشت و اين كتابچه را آوردم در عرض چند روزى رونويسى كردم [ و ] امروز 15 مهر است خاتمه دادم . و اين چند روز مثل آن بود كه با اخوى دارم صحبت مىنمايم ، جز نوشتن اين تاريخچه حوصله به چيز ديگر نداشتم . فقط روزها [ در ] عدلبندى ماشينآلات كارخانه جوراببافى كار مىكردم [ و ] شب يا عصرها مشغول نوشتن « 13 » بودم . اميدوارم اگر وقت كردم از بعضى حالات اخوى مرحوم در آخر اين كتاب نوشته باشم ، با توفيق الهى .
و اين چند سطر يادگارى آقا ميرزا على مرحوم كه 3 برادر بودند [ و ] در حجره رشت منشى بودند ، خدا رحمت كند .
هامش
( 1 ) . احتمالا مقصود محمد رسول فرزند حاج محمد تقى جورابچى است .
( 2 ) . يك كلمه خوانده نشد .
( 3 ) . در اصل : دادن .
( 4 ) . در اصل ور مىدارد .
( 5 ) . منظور حاج رضا جورابچى اخوى نويسنده است .
( 6 ) . اشاره به احمد كسروى نويسنده تاريخ مشروطه ايران است كه با حاج رضا جورابچى آشنا و معاشر بود .
( 7 ) . خوانده نشد .
( 8 ) . اشاره به ايران خانم فرزند حاج محمد تقى جورابچى است .
( 9 ) . در اصل : آن هم .
( 10 ) . در اصل : دويم .
( 11 ) . در اصل : نوشتيد .
( 12 ) . در اصل : به .
( 13 ) . در اصل : نوشته .