دمى چون دم عيسى جانگشاى و قدمى چون قدم خضر فرحافزاى ، شعر :
گر خواستى به يك دو نفس آفت دوار * زايل شدى ز گنبد دوّار بىثبات
يمن قدم چنان كه به باغ ار درآمدى * دادى ز رنج رعشه سفيدار را نجات
و با آن كمال به صفت اخلاق حسنه آراسته و با منظر خوش درين گشاد - بازار محبت و قحط سال الفت كه دوستان قديم از هم فراموش كردهاند و آشنايان كهن از ياد هم رفتهاند در دكان مصاحبت گشاده و متاع خلق بالاى هم نهاده ، مصراع :
بالاى هم نهاده چو تجار تنگ تنگ
و سبكروحى و شيرينحركاتى را شعار خود ساخته اگر كسى به جهت بيع و شراى محبت به خدمت شريفش ميل نمايد به بركت صحت آن عزيز اخلاق ذميمه ازو زايل گشته [ 312 ب ] مزاج حالش به اعتدال ميل مىكند ، چه سركهاى به آن حدت و ترشرويى كه دارد چون با انگبين درآميزد از صرافت حموضيت بازرسته موجب ازالت چندين علت مىگردد ، بيت :
تو همچو سركه ترشرو به انگبين آميز * كه دافع مرض و راحت روان گردى
مباش مرده دل و همدمى به جان بگزين * كه از مصاحبت جان تو نيز جان كردى
چو سايه باش ملازم به پيش اهل صفا * كه آفتاب صفت شهرهء جهان گردى
و بنابر آنكه نقد محبت آنجناب در دار الضرب اخلاص به سكهء وفادارى آرايش يافته و نهال مودت او در روضهء اختصاص به رشحهء يكجهتى و رضاجويى پرورش پذيرفته مصاحبت او راحت روح و مدد فيض و فتوح است ، مصراع :