وى خردپرورى كه افلاطون * گر سبق گيرد از تو جا دارد
بنده را هست يك سخن ليكن * خجلت از عرض مدعا دارد
بىهنر عضو شهوتانگيزم * پشت گرم از شكست ما دارد
كام از جاى برنمىگيرد * بند گويى مگر به پا دارد
ضعفش از پا چنان درآورده * كه ز انگشت من عصا دارد
نيست جز نام در ميان چيزى * حال سيمرغ و كيميا دارد
آنچه او كرد در حقم يك چند * گر بود آنچنين سزا دارد
ليك داغم از آنكه هرگوشه * شوخچشمى به من نوا دارد
نسخهاى لطف كن كه مىدانم * حرز خط تواش شفا دارد
لطف فرما خلاصيم بخشا * كه مرا بخت « 1 » مبتلا دارد
حق تعالى به ظاهر و باطن اول و آخر حفيظ و حافظ و ناصر و معين باد به حق محمد و آله الامجاد .
هامش
( 1 ) - نسخهء وزيرى : سخت