قصيده
از نور روى اوست كه عالم منور است * حسنى چنين لطيف چه حاجت بزيور است
سلطان چار بالش و هفت طاق و نه رواق * بر درگه رفيع جلالش چو چاكر است
زوج بتول و باب امامين مرتضى است * سردار اولياء و وصى پيمبر است
مسندنشين مجلس ملك ملايكه * در آرزوى مرتبه و جاه قنبر است
هرماه ماه نو بجهان مژده ميدهد * يعنى فلك ز حلقه بگوشان حيدر است
اسكندر است بندهء او از ميان جان * چوبك زدن درش به مثل شاه قيصر است
گيسو گشاد و گشت معطر دماغ روح * رو را نمود عالم از آنرو منور است
جودش وجود دارد بعالم از آن سبب * عالم بيمن جود وجودش مصور است
خورشيد لمعه ايست ز نور ولايتش * گرچه لواى حضرت او ماهپيكر است
هرقطرهاى ز فيض محيط ولاى او * صد چشمهء حيات و دو صد حوض كوثر است
نزديك ما خليفهء بر حق امام ماست * مجموع آسمان و زمينش مسخر است
مداح اهل بيت و بنزديك شرع و عقل * دنيا و آخرت همه او را ميسر است