در مرتبهء على نه چون است و نه چند * در خانهء حق زاده به جانش سوگند
بىفرزندى كه خانهزادى دارد * شك نيست كه باشدش بجاى فرزند
[ 241 ب ] ايضا
گه بستهء زلف همچو زنجير شدم * گاه از نگهى نشانهء تير شدم
آزادى هردو كون مىخواست دلم * در بندگى نفس و هوى پير شدم
ايضا
مست مى عشقيم و جنون در سر ماست * اين كهنه سفال چرخ كى درخور ماست
آبى كه ازو عمر ابد يافته خضر * بر خاك فشاندهء ته ساغر ماست
ايضا
شادى ز دل كسى گريزنده مباد * بر گريه كس زمانه را خنده مباد
هردم غمى از رهگذرى بايد خورد * روزىّ كسى چنين پراكنده مباد
ايضا
لبريز ز باده ساغر جهّال است * پيمانهء ما ز غصه مالامال است
اوضاع جهان اگر برين منوال است * خوبست كه رسم عمر استعجال است