ظفر برون نرود ار شمار لشكر تو * بدان صفت كه شش از شصت و پنج از پنجاه
حسود جاه ترا با كمال پستى طبع * فكنده است به چاه عميق بخت سياه
كه آفتاب اگر بگذرد به تحت الارض * نمايدش به نظر همچنانكه آب از چاه
ز بسكه خاكنشينان آستان ترا * بلند ساخته ايزد اساس مسند و گاه
به زير طارم عالى اساس چرخ برين * گهى كه راست نشينند و كج نهند كلاه
روزى از اوقات خاقان وافر احتشام اعنى شاهنشاه زمان با آنجناب سخنى مىگفت و او از گرانى گوش بدان واقف نشد . بعد از آنكه پرتو شعورش بدان تافت در بديهه فرمود ، شعر :
از گرانى صدف نشد گوشم * قول شه را كه بود در ثمين
جاى آن بود كز گرانى گوش * پاى تا سر فروروم به زمين « 1 »
و مولانا فخر الدين احمد در مبادى ايام جوانى و عنفوان ايام زندگانى به تحصيل فضايل و كمالات مشغولى مىنمود تا آنكه پادشاه بىانباز مفاتيح سلطنت ايران را به قبضهء اقتدار خسرو كامكار ، بيت :
شايستهء افسر كيانى * زيبندهء تخت خسروانى
اعنى خاقان گردون احتشام گيتىستانى شاه عباس ماضى داد و آن حضرت پشت بر مسند حشمت و كامرانى نهاده پرتو عاطفت و عدالت بر تنظيم امور جمهور
هامش
( 1 ) - تا اينجا در حاشيه است .