و نيز اكابر سلف فرمودهاند ، نظم :
سنگ در دست و مار بر سر سنگ * نه ز دانش بود فسوس و درنگ
و در آن حال خلايق بسيار از مغول و مسلم تيغ تيز و خنجر در دست مترقب و مترصد ايستاده بودند . ناگاه اعوان صاحبى او را بيرون آوردند و در يك چشم زدن مانند ذبايح كه خلق بر تفريق اعضا و اجزاء او راغب باشند بدنش را پارهپاره كردند و هرعضو از اعضاء او را به مملكتى فرستادند و قلوب رعايا و عجزه را كه از دست ظلم او به جان آمده بودند تسلى دادند . سرش به بغداد رسيده مدتى بر دار اعتبار بود و پاى [ 113 ب ] آن شوم قدم به شيراز و دستش را به عراق بردند .
يكى از فضلا اين بيت نظم فرموده ، شعر :
مىخواست كه او دست رساند به عراق * دستش نرسيد ليك دستش برسيد
در حبيب السير مسطورست كه شخصى زبان مجد الملك را به صد دينار از جلاد خريده به تبريز برد و يكى از اهل طبع اين رباعى را در باب قضيهء آن مدبر فرموده ، رباعى :
روزى دو سه سردفتر تزوير شدى * جويندهء ملك و مال و توقير شدى
اعضاى تو هريكى گرفت اقليمى * فى الجمله به يك هفته جهانگير شدى
چون مجد الملك رخت هستى به باد فنا داد سلطان احمد نوبت ديگر صاحب علاء الدين عطاء الملك را به حكومت بغداد تعيين فرمود . هرچند كه آن جناب با خود مقرر ساخته بود كه بقيهء عمر در گوشه نشسته پيرامون امور سلطنت نگردد اما چون عواطف پادشاهانه و عوارف خسروانه او را از دو غرقاب يكى شماتت اعدا و ديگرى هلاكت نفس بىهمتا نجات داد و خلاص ساخت و خصم