سپارد و كيوان را در آستان واقف نموده كه كفايت مهم پاسبانى در عهدهء اهتمام دارد . ماه دهور را روى وراى خويش مىخواند تا به اين روشنى و ظهور تارك احوالشان را به ذروهء آسمان رساند . فلك اعظم را به خود نسبت مىدهد كه به راستى همت بلند من است اين و ليس الا و عرش برين را نسبت به درگاه خود عريش مىخواند - و انه لكان قولا ، فصلا ، صرصر وزان را عزم ناميده و بدان متصف گرديده و كوه شهلان را حزم و بدان تخلق گزيده ، مشك اذفر « 1 » را به خلق مسمى نموده ، و به روايح جانبخش آن مشام خلق را معطر فرموده به زبان تجسم و تنوع به نوع بشر مىنمايد كه ازين سنخ آفرينشم و به حجت ملكات زكيه اثبات دعوى ملكيت به تقديم مىرساند . خرد را كه واقف رموز در اين است گفتم چه افتاده است كه خانزادهء بيهمال چنين و چنان مىكند و مسلك ارتكاب اين افاعيل به قدم اهتمام مىسپارد .
به پاسخ گفت كه بديندلايل اثبات دعوى بزرگ و مقصودى سترگ نصب العين ضمير دارد . گفتم خدا را چيست اين امر بزرگ و كدام است آن مقصود سترگ كه مرا عثور بر حقيقت آن غايت امنيت خاطر ارادتمند است ؟ گفتا بر راى معنىآراى خداوندان دانش منكشف مى سازد كه انا الشبل ابن الضرغام و الوبل ابن الغمار و الغباب ابن القمقام و الحدة بن الصمصام و الضياء بن القمر اللمام و اليتمة بن عمان الاحتشام و ارشد اشبال مفخر حكام الايام ، يعنى طرازمند عز و شرف ، منم كسراى عهد . . . زمان سركار اقدس اعلى روحنا فداه « 2 » خلف منم . چون به رهنمائى خضر عقل راه به سر منزل مقصود خانزادهء آزادهء بيهمال بردم گفتم به اين
هامش
( 1 ) - اصل : ازفر .
( 2 ) - « . . . اقدس اعلى روحنا فداه » بجاى كلمات محو شده .