شد ، و اكنون از آن مهابت و عظمت در تو هيچ نيافتم . از خوف و انفعال اين سخن معزّ را در حال تب گرفت و روزبهروز علّت در تزايد بود .
[ ديگر گويند ] المعزّ لدين اللّه در احكام نجوم ماهر بود ، در طالع خود قاطعى ديد ، با منجّم مشورت كرد . و [ ى ] گفت : در طالع تو قطعى مىبينم بايد كه چند روزى مستور و متوارى گردى ، تا آن نكبت از درجهء قاطع تو بگذرد .
معزّ مقرّبان و امرا و وزرا و عمّال خود را جمع كرد و گفت : من گذشتنىام ، ميان من و خدا عهدى است در وعدهء خود و آن نزديك است ، اكنون فرزند خود نزار را كه ولىّعهد و وصىّ من است بر شما استخلاف مىكنم . منقاد و مطواع او باشيد و نام او العزير باللّه نهاد . گفتند سمعا و طاعة . و معزّ در سراپرده يك سال اقامت نمود و مغاربه بر غمام سلام مىكردند و با يكديگر مىگفتند كه او در حجاب سحاب است .
آنگاه برون آمد و به اندك مدّت درگذشت . عمرش چهل و پنج سال و هفت ماه بود ، خلافتش بيست و سه سال و پنج ماه و ده روز ؛ و آنچه به مغرب بود بيست سال و ده ماه و شش روز ، و به مصر دو سال و هفت ماه و چهار روز . وفات او بر [ اى ] اصلاح امور و حسن تدبير قرب هفت ماه پنهان داشتند تا روز نحر كه در آن بيعت بر عزيز باللّه كردند .
اولاد او سه پسر بودند ، با منصور نزار العزيز باللّه و امير تميم كه به مصر نماند ، و امير عقيل ، و چهار سرارى ، و هفت دختر . قضات او در مصر ابو طاهر محمّد بن عبد اللّه الذهلى و ديگر ابو طالب احمد بن القاسم بن محمود بن ابى القاسم بن ابى المنهال .
جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى ) — صفحة 43
مساهمون: محمد روشن
ص٤٣