و من رفته در جلكاي دشت كولك اقامت نمودم و جاسوسان تعين كردم كه رفته از لشكر جته و الياس خواجه خبر آورند
و جاسوسان بعد از ده روز خبر آوردند كه امراي جته اول ايشان كوج تيمور پسر بيكچك است و دوم ايشان تيمور نوبكان است و ساريق بهادر و شنكوم و تغلق خواجه برادر حاجي بيك با بيست هزار سوار از موضع خلاتي تا پل سنكين نزول نمودهاند
و ايلچي نزد من فرستادند كه احوال مرا و لشكر مرا بخاطر آورند من لشكر خود را دوباره به نظر ايلچي درآوردم و ايلچي را رخصت دادم
و كنكاش خود را درين يافتم كه متعاقب ايلچي روان شوم ليكن لشكر خود را به خود متفق نديدم و در متفق ساختن لشكر خود كنكاش چنين ديدم كه به بعضى مروت نمايم و به بعضى مدارا كنم و كروهي را بمال فريفته سازم و جمعى را بسخن و قول و عهد تسلي دهم
درين حال خبر رسيد كه تغلق سلدوز و كيخسرو كه از نوكران من
تزوكات تيمورى ( فارسى ) — صفحة 70
مساهمون: ابو طالب حسينى تربتى
ص٧٠